سوز و گداز وحشى

وحشى درونى پردرد و رنج دارد، دلتنگ است و با هيچ كس ميل سخن گفتن ندارد، و خاطرنشان مى‏سازد كه در همه آفاق هيچ كس به دلتنگى او نيست. از كمال ناتوانى جانش به لب آمده است و اين جان به لب آمده و تن ناتوان خويش را به كوى معشوقش مى‏افكند به اميد اينكه سگ كوى معشوق به گمان استخوان بر سر وى آيد. وحشى در اين جهان از غم عشق مى‏گريزد و مى‏ترسد كه در آن جهان اين غم عشق بلاى خاطرش گردد. وحشى معتقد است كسى مى‏تواند از اشك و آه گرمش با خبر شود كه چون او، آتش در دل و داغ ندامت بر جگر داشته باشد.

 

دلتنگم و با هيچ كسم ميل سخن نيست

كس در همه آفاق به دلتنگى من نيست

صنايع ادبى در غزلهاى وحشى و درصد متوسّط آن

 

وحشى چون شاعران گذشته و سخن‏سرايان و سبك هندى و مكتب وقوع به صنايع ادبى در شعر اهمّيّت مى‏داده است. وى هر جا كه لازم بود از فنون و بلاغت صناعات ادبى و معانى و بيان و ديگر آرايشهاى لفظى و معنوى استفاده مى‏كرده است امّا نه به صورت افراط و زياده‏روى كه مفهوم و درك معنى را دشوار سازد بلكه به ضرورت و براى تزيين و آرايش كلام. صنعت لفظى و معنوى در شعرش يافت مى‏شود. وحشى شاعر جناس است و دايما در پى آن است كه جناس بيافريند وى انواع جناس تام مماثل، لاحق، زايد، محرّف، مطرّف، اشتقاق، شبه اشتقاق را در شعرش به كار مى‏گيرد همين طور از انواع اضافه‏ها، تشبيهى، استعارى، اقترانى مدد مى‏جويد. در شعرش انواع تشبيهات مؤكّد و مضمر و صريح، همين طور ايهام تناسب، كنايه، مجاز، موازنه ردالعجز الى الصدر، حشو مليح، تضاد و طباق، حسن تعليل، تجاهل العارف، تلميح، تشخيص و حتّى موسيقى حروف يافت مى‏شود كه شعرش را زيباتر و اصولى‏تر نموده است. درصد متوسط صنايع ادبى در شعر وحشى تناسب و مراعات نظير است كه به حد وفور يافت مى‏شود. در ضمن صنعت ارسال‏المثل كماكان چون نگين انگشترى مابين غزليّاتش جلوه‏گرى مى‏كند.

براى نمونه، شواهدى از صنايع ادبى در شعر وحشى آورده مى‏شود:

مثنوى‏ها

 

سابقه مثنوى ناظر و منظور در ادبيّات فارسى يا عربى

مثنوى ناظر و منظور پس از طرح بكر و هنرمندانه ديوان شمس تبريزى به وسيله مولوى با درونمايه عشق الهى به شعر كشيده شده است. تمايل دو شاهزاده همجنس نسبت به هم، تمايلى است به سوى وحدت و عشق الهى كه در آثار وحشى نمايانگر است:

 

خوشا صحراى عشق و وادى او      خوشا ايّام وصل و شادى او

واژگان غزلها

و فاصله گرفتن واژگان غزلهاى وحشى از واژگان سنّتى غزل

 

غزل فارسى از سنايى تا حافظ در يك مسير، سير مى‏نمود تا اينكه در دوره حافظ به تكامل رسيد. در اين فاصله يعنى از قرون ششم تا هشتم شاعران از يكديگر پيروى مى‏كردند. سعدى از انورى و حافظ از سنايى تتبّع نمودند و راهشان به سرحدّ كمال رسيد ولى هر كمالى، نقصانى در پى دارد. پس از حافظ تا دو قرن، اشعار شاعران همه تكرارى و مضامين مكرّر چون راه پيشينيان بود. چند صد ديوان از شاعران فارسى، نكته خاصى نداشت و در آن ابداع و ابتكارى ديده نمى‏شد. همه جا صحبت از سيب زنخدان و خال و خط و گيسو و زلف و قد سرو و زيبايى و ملاحت و نمكين و زيباييهاى اندام معشوق و غم هجران و آرزوى وصال وى بود.

 

از قرن نهم به بعد دسته‏اى از شاعران كوشش كردند تا از تقليد و تكرار بپرهيزند و در غزلهايشان به بيان احساسات صميمانه و صادقانه همّت گمارند. وحشى، اهلى و هلالى و سپس گروهى كه خود را به مكتب وقوع وابسته مى‏شمردند و حتّى بعضى «وقوعى» تخلّص مى‏كردند از اين دسته‏اند. از آنجايى كه بردن نام زنان توأم با غيرت بود شاعران نمى‏توانستند مستقيما احساسات قلبى خود را به زبان صريح فاش سازند از اينرو به عشق همجنس يعنى مرد زبان به شعر باز نمودند. در دنبال اين وضع بود كه نهضت جديدى در شعر فارسى پديد آمد، پيروان اين سبك به اميد صلات و عطاياى شاهان و اميران هند به آن سرزمين روى آوردند و اين طرز به «هندى» معروف شد.

تفاوت واژگان اين سبك با واژگان سنّتى غزل به قرار ذيل است:

1ـ ايجاز يعنى معانى و مفاهيم را در كوتاه‏ترين لفظ بيان كردن

2ـ دورى از مضامين تكرارى گذشتگان

3ـ استفاده از تعبيرات و مفاهيمى كه غرابت استعمال دارد.

4ـ استفاده از مضامين عاشقانه، حكمى، پند، عبرت

5ـ استفاده از تمثيل و صنعت حسن تعليل به شكل گسترده براى مفهوم كلّى و انتزاعى

6ـ بيان معانى ذهنى و حالات روحى با آوردن اوصاف غريب و ناآشنا براى اشياء و امور

7ـ وجود طبيعت در ذهن و روح شاعر براى تأثير بخشيدن بيشتر بيان شعرى.[1]

ضرب‏المثلها

 

گرد ننشيند به طرف دامن آزادگان       گر براندازد فلك بنياد اين ويرانه را

*ديوان: 10

مى ز رطل عشق خوردن كار هر بى‏ظرف نيست     وحشيى بايد كه بر لب گيرد اين پيمانه را

*ديوان: 10

هر متاعى را در اين بازار نرخى بسته‏اند       قند اگر بسيار شد ما نرخ شكر نشكينم

*ديوان: 117

دلتنگم و با هيچ كسم ميل سخن نيست       كس در همه آفاق به دلتنگى من نيست

*ديوان: 35

وحشى از رهزن ايّام چه انديشه كنيم       ما چه داريم كه از ما نبرد يا ببرد

*ديوان: 49

احوال شخصى وحشى در غزلهايش

وحشى كه زمانى دلى زنگ بسته و مملوّ از غم داشته است اكنون به عين طالع نيك به دولت رسيده است ولى گهگاه بخت به او پشت مى‏كند. آنجا كه زمانه اسباب را براى وصال معشوق مهيّا مى‏سازد؛ اقبالش به همراهيش نمى‏آيد. بختش اگر ظاهرى نيك و موافق داشته باشد ليكن باطنش مملوّ از نفاق و دورويى است. عنايت اگر مساعدت كند بخت بد هم وثاق نمى‏گردد. هجر غم بزرگى است كه به يك ذرّه صبر راضى نيست. پس مى‏توان نتيجه گرفت زندگى وحشى توأمان با خوش اقبالى و بد اقبالى بوده است كه بدطالعى بر نيكبختى او غلبه داشته است.

بازم زبان شكر به جنبش درآمده است              نيشكر اميد ز باغم برآمده است

آن دولتى كه مى‏طلبيديم در بدر           پرسيده راه خانه و خود بر در آمده است

اى سينه زنگ بسته دلى داشتى كجاست؟         آيينه‏ات بيار كه روشنگر آمده است

تازگى توصيفها

وحشى در سخن‏سرايى از توصيفات و كلماتى استفاده نموده كه شيرين و تازه و لطيف است. نزديك به زبان توده مردم و فهم و لحن آنان است و به هر حال از كلماتى استفاده نموده كه مختصر زبان خويش است.

 

اينجا سر بازارچه لعل فروشى است     مگشا سر صندوق كه پر سنگ و سفال است *ديوان: 28

وارستگى و پاكدامنى وحشى

وارستگى و پاكدامنى يكى از خصوصيّات برجسته و بارز شخصيّت و شعر وحشى است. هرگز عشق به غرض آلوده نمى‏گردد، چشمش به كف پاى كسى سوده نمى‏گردد، از صحبت و همنشينى با او هيچ كس منحرف نمى‏گردد و اين همانا از هنرمندى اين شخصيّت بزرگ است. چون پروانه عاشق و حيران عادتش سوختن است، و تا پاك نسوزد دلش آسوده و آرام نمى‏گردد. با بوالهوسان و مردمان هرزه‏گرد و لاابالى از پاكدامنى دلبندش سخن مى‏گويد تا بيهوده به دنبال او نگردند.



هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد        چشمم به كف پاى كسى سوده نگردد

تازگى توصيفها و مقدار تقليدها

 

از قرن نهم به بعد عدّه‏اى از شاعران تلاش نمودند از مضامين و مفاهيم تقليدى و تكرارى بپرهيزند و به جاى آن به بيان احساسات قلبى و مكنونات درونى بپردازند. گروهى كه خود را به مكتب وقوع وابسته مى‏دانستند از جمله وحشى، اهلى و هلالى به دنبال اين شيوه برخاستند. امّا دچار مشكل عمده‏اى شدند. حضور زن در آن زمان در صحنه‏هاى سياسى، اجتماعى و به طور كلّى در جامعه مطرح نبود و بردن نامش با غيرت كسان و نزديكانش توأم بود از اينرو شاعران به راحتى نمى‏توانستند به بيان احساسات عاشقانه و صميمانه خود بپردازند و مجبور شدند براى جلوگيرى از هرگونه سوءظن و توهّمات بى‏جا به مرد و پسر عشق ورزند. به دنبال اين مرحله، تحوّلى در شعر فارسى ايجاد شد. پيروان اين شيوه به طمع صلات و هداياى شاهان هند به آن ديار سفر نمودند و اين روش به شيوه «هندى» موسوم شد. سبك هندى بالغ بر دو قرن تداوم يافت و سرانجام به مرحله ابتذال كشيده شد و شعرايى چون عاشق، هاتف، مشتاق، ميرزانصير و آذر مؤلف آتشكده سبك هندى را مطرود شناختند و مدّعى سبك بازگشت شدند.[1]

در سبك هندى بسيارى از شاعران به تتبّع و اقتفا روى آوردند. شاعر كه به دنبال سخن و حرف تازه‏اى بود به دنبال معنى و مضمون زيبا و شايسته مى‏گشت و آن را به دور از هرگونه ابتذال و انحراف به رشته تحرير در
مى‏آورد.[2]

سبكى كه وحشى از آن پيروى مى‏نمود سبكى شيرين، تازه، پر لطافت و بديع و شگرف بود ولى متأسفانه پس از وى مورد توجّه گويندگان و سخن‏سرايان قرار نگرفت و تقريبا در سبك هندى منحل گرديد. شايان ذكر است، سبك هندى و سبك وحشى از زمانى مشخّص به سوى ترقّى و تكامل گام برداشت و در اين سير صعودى سبك وحشى زودتر به مرحله ارتقاى نهايى دست يافت و به واسطه وى خاتمه پذيرفت.[3]

هدف غزل همان گونه كه از نامش پيداست مغازله و معاشقه با معشوق است و شاعر در اين رهگذر با كلمات عاشقانه و پر سوز و گداز به بيان حالات درونى و احساسات عاطفى و قلبى خود مى‏پردازد. با اندكى تفحّص در آثار شعراى بزرگ، اين اصل مسلّم به طور جامع و كامل نيامده است و بجز سخن‏سرايان بزرگى چون سعدى، مولوى، حافظ و وحشى و معدودى ديگر، غزل براى انباشتن ديوان و شاعرى نمودن و هنر خود را با الفاظ و كلمات تصنّعى و تفنّنى آرايش نمودن به كار گرفته مى‏شده است. شاعر براى فضل‏فروشى و تفاخر به سرودن غزل مى‏پرداخته نه براى بيان حالات و اوج التهاب عاطفى خويش. در دوره صفويّه غزل از حالت اصلى خويش خارج گشت و وسيله‏اى در جهت مضمون‏يابى، نكته‏سنجى و باريك‏بينى و هنرنمايى شاعر قرار گرفت به طورى كه مضامين و مفاهيم گوناگون و مختلفى وارد غزل گشت. از اين دوره توصيفها تازه است امّا شعر از فصاحت و بلاغت و جزالت و استحكام عارى گشته و دل را تحت تأثير قرار نمى‏دهد. از مشخّصات و اختصاصات بارز اين دوره موضوع استقبال و نظيره‏گويى از غزلهاى ديگر شاعران است كه در مسابقات ادبى مطرح بوده است.[4]

اشعار شاعران گذشته و همعصر وحشى مورد تقليد و توجّه فكر وى بوده است و چه بسا مضامينى مى‏سروده كه نظير آن مفاهيم را مولوى، سعدى، حافظ و يا بابافغانى سروده بوده‏اند مانند اين بيت وحشى:

 

مژده وصل توام ساخته بى‏تاب امشب

نيست از شادى ديدار مرا خواب امشب

انعكاس احوال شخصى در غزلهاى وحشى

 

عشق در غزليّات سبك هندى به طور واحد و چشمگير وجود ندارد زيرا تعدّد و تنوّع مطالب مختلف در قالب غزل موضوع، عشق را كم‏رنگ كرده است، وحشى و شاعران هم‏سبك او غزل را براى عشق مى‏سرودند، تا به بيان احساسات و حالات درونى و عاطفى خود بپردازند. در واقع خالصانه‏ترين و صميمانه‏ترين غزلهاى عشقى زبان فارسى متعلّق به وحشى است. با نيم نگاهى به غزليّات وحشى درمى‏يابيم وحشى از پند و اندرز و حكمت و فلسفه و عرفان و تصوّف و اخلاق و ديگر اصول معنوى سخنى به ميان نياورده بلكه غزل را اختصاص داده است به بيان احوال شخصى خود، وى با سوز و گداز و شور و اشتياقى غيرقابل وصف به سرودن غزل مى‏پردازد و اين ناشى از درون پردرد و رنج اوست كه بر اشعارش اثر مى‏گذارد. با اينكه سعدى و حافظ از سردمداران و گويندگان برجسته شعر فارسى هستند؛ اشعارشان به سوزناكى و پرالتهابى وحشى نيست. وحشى هيچ‏گاه قصد تفنّن و تصنّع و آوردن لغات و تعبيرات عجيب و غريب نداشته و شعر را وسيله‏اى براى شهرت و پر نمودن ديوان و فضل فروشى قرار نداده بوده؛ بلكه آن را براى بيان حالات روحى و درونى خود كه سينه‏اى پرسوز و قلبى پرگداز داشته به كار برده؛ هرچند غزلهايش كوتاه است ولى اين غزلهاى كوتاه حكايت از مكنونات قلبى وى است كه بى‏قرار و شيدا و آشفته است. او براى بيان احساسات لطيف و پاكش به تكلّف و زيورآرايى كلام متوسّل نمى‏گردد. وحشى شوريده در همه عمر عاشقِ معشوقى بوده و قلبش در پى زيبارخسارى مى‏تپيده، اشعارش حاكى از آشفتگى‏ها، بيقراريها، ناكاميها، حسرتها و جور و جفاهاى معشوق است. به وسيله غزل دردهاى درونى خود را تسكين مى‏بخشد. دردهايى كه هميشه همراهش هستند و درونش را متبلور مى‏سازند و به همين علت است كه احوال شخصى و خصوصى و درونيش دقيقا در شعرش منعكس مى‏گردد و خواننده را از عاشقى و سرگردانى و شيفتگى و شوريدگيش مطّلع مى‏سازد.[1]

اكثر مضمونهاى شعر وحشى از زندگى خصوصيش نشأت گرفته است ـ از حالات و روابطش با معشوق جفاپيشه‏اش ـ ، به همين علّت است كه در بيان كلمات و تعبيرات و اصطلاحات از زبان توده مردم و فرهنگ عمومى مدد مى‏گيرد و همين امر باعث مى‏گردد معانى و مضامين خيلى ساده و بدور از هرگونه تكلّف به سادگى و روانى به ذهن منتقل گردد و خواننده منظور شاعر عاشق‏پيشه ما را دريابد. وحشى چون سعدى و حافظ در بيان عشق و عاشقى محتاطانه و محافظه‏كارانه عمل نمى‏كند، بلكه با تمام وجود و با زبان خود در ساده‏ترين شكل شعر مى‏سرايد و چون عامل درونى و سوز قلبى محرّك شعر سرودنش گشته است غزلهايش از وحدت معنى و انسجام و يكپارچگى خاصّى برخوردار است.[2]

 

 

از تو همين تواضع عامى مرا بس است        در هفته‏اى جواب سلامى مرا بس است*ديوان: 27

مشتاقى و مهجورى

وحشى آرزوى طلسمى دارد كه رخنه او بسته عشق باشد، عقل در بيرون آن سرگردان باشد و وجودش
در درون آن حيران. اين آرزو است كه به سوى معشوق در تك و تاز است. وحشى مى‏خواهد به قدر آرزو جان داشته باشد تا صد هزاران جان فداى يك سر موى جانان كند.

 

چه بودى گر به قدر آرزو جان داشتى وحشى     كه كردى صد هزاران جان فداى يك سر مويت

*ديوان: 46

گمنامى، بى‏كسى، تنهايى و بى‏اعتبارى وحشى

وحشى انسان بى‏كسى است كه ساكن ويرانه غم عشق است. همدم و همراه و همدل و همنفسى ندارد.
جوياى دامن وصل است ولى دسترس ندارد. از درد بى‏كسى و تنهايى در كُنج غم‏آباد زندگيش خروشان است فرياد گمنامى و بى‏اعتبارى برمى‏آورد. از بى‏سر و سامانى او يارانش به نصيحت مى‏پردازند ولى او فكر وجود دلبر نازنينش را علّت بى‏سر و سامانيش مى‏داند.

 

گر خروشان نيستى وحشى ز درد بى‏كسى        چيست اين فرياد و در كنج غم‏آباد تو كيست

*ديوان:

مقالات دیگر...