هنر داستانسرايى وحشى در مثنوى فرهاد و شيرين
الهى سينه اى ده آتش افروز در آن سينه دلى وان دل همه سوز
هر آن دل را كه سوزى نيست، دل نيست دل افسرده غير از آب و گل نيست
دلم پر شعله گردان ، سينه پر دود زبانم كن به گفتن آتش آلود ...
*ديوان: 493
IranMojri
باشگاه مجریان و هنرمندان صحنه ایران
هنر داستانسرايى وحشى در مثنوى فرهاد و شيرين
الهى سينه اى ده آتش افروز در آن سينه دلى وان دل همه سوز
هر آن دل را كه سوزى نيست، دل نيست دل افسرده غير از آب و گل نيست
دلم پر شعله گردان ، سينه پر دود زبانم كن به گفتن آتش آلود ...
*ديوان: 493
روش تحقيق و نحوه انجام كار
ابتدا ديوان كامل وحشىبافقى با مقدّمه دكتر حسين نخعى را خريدارى نموده، پيشگفتار آن را بارها شايد بالغ بر پنج الى شش بار به دقّت مطالعه نمودم، سپس كلّ ديوان را خط به خط، سطر به سطر و بيت به بيت بارها و بارها خواندم. پس از آن نكاتى كه به نظر نگارنده جالب مىرسيد كنار بيت مربوطه به صورت حاشيه نوشته فيشبردارى نمودم. طرح نقد و تحليل آثار وحشى را به كمك جناب آقاى دكتر يداللّه جلالى پندرى تنظيم نموده و مطابق با آن جلو مىرفتم. ابتدا از غزليّات وحشى شروع كردم كه چون تعداد غزليّات وى بالغ بر 397 غزل بود؛ اين امر ماهها به طول انجاميد، سپس به نقد و تحليل قصايد، مثنويها، تركيببندها، ترجيعبند، قطعات و رباعيّات وحشى اهتمام ورزيدم.
پس از آن فيشها را تبديل به نثر ساده نموده و با زبان و قلم خود به نگارش پرداختم و هر كجا لازم بود نقل قول را عينا داخل گيومه قرار دادم. در اين رهگذر با كتابهاى مختلفى آشنا شدم كه هر كتاب، كليدى براى كتاب ديگر بود كه همين امر باعث شد با مطالعه كتابهاى متعدّدى حجم مطالب رساله زياد گردد.
به عنوان مثال بالغ بر پانصد فيش منبع و مآخذ در مورد وحشىبافقى صرفا از مركز يزدشناسى يزد تهيّه نمودم. به هركجا سفر مىكردم و به هر نوشته و مطلب و كتابى كه مىرسيدم به دنبال مطلبى در مورد وحشى، زندگى و آثار وى بودم. و از اين رو پيشگفتار كه در مورد خودِ وحشى و زندگى وحشى و همعصران وى اعم از حاكمان و شاعران بود؛ را به رشته تحرير درآوردم.
مطالب نگاشته زير نظر استادان محترم راهنما و مشاور (جناب آقايان دكتر نوريان و دكتر فشاركى) و نيز آقايان دكتر جلالى پندرى و مسرّت در يزد مورد موافقت و تأييد قرار گرفت و پس از تايپ و غلطگيرى به اين شيوه درآمد.
رسالهاى كه در اختيار داريد حاصل تلاش و سختگيرى، دقّت، رقّت و وسواس فكرى نگارنده است كه بالغ بر دو سال و اندى با استعانت از خداوند متعال و با تلاش و كوشش فراوان و تحمّل مصايب و رنج سفر در سرما و گرما، شبانه و روزانه بىوقفه انجام پذيرفته است.
نگارنده، اميد دارد كه توفيق رفيق گردد و سعادت مساعدت نمايد تا استادان بزرگوار به ديده عنايت بدان نگريسته و از نقصها و كاستىهاى آن چشم بپوشند و وى را مورد لطف و تفقّد خود قرار دهند. «تا چه قبول افتد و كه در نظر آيد.»
«اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ بىعنايات خدا هيچيم هيچ
بىعنايات حق و خاصّان حق گر ملك باشد سياهستش ورق»
وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ تَجَنَّبَ خَساسَةَ الطَّبْع وَ رَداءَةَ الهَوى.
تابستان 1377 هجرى شمسى
مطابق با 1419 هجرى قمرى
برابر با 1998 ميلادى
فريبا علومى يزدى

وصف طبيعت
وحشى از فرارسيدن بهار نو در بوستان بى دوستان رنجور است و آن را همچون ميل آتشينى در چشم نهال ارغوان مى داند. ساقى بزم بهار با خنديدن گل سورى در جام زمرّد فام خيرى زعفران مى ريزد. با وزش نسيم صبح غنچه به روى بلبل شب زنده دار مى خندد. در فصل بهار بر سر هر شاخه گلى مرغى خوش آواز به نغمه سرايى مشغول است و اين وحشى عاشق مهجور است كه چون برگ شقايق مُهر خاموشى بر لب دارد.
يزد در شعر وحشى
انعكاس مكانهاى زندگى شاعران در شعر آنها از قراينى است كه مىتوان به زمانه زندگى آنها و مكانهايى كه در دوران حيات آنان برقرار بوده است پىبرد.
اشارات وحشى به مكانهايى در يزد چون آتشگاه، آتشگاه زردشت، باغ عيشآباد، بافق، تفت، آتشگه گبران، دارالعباده (يزد) و يزد اين نكته را مىرساند، كه اين مكانها در دوران
وحشى در يزد وجود داشتهاند و نام «يزد» نيز در زمان وحشى «يزد» بوده است. با توجّه به اينكه «يزد» در دورانهاى گذشته نامهاى مختلفى داشته است.
نامهاى آتشكده، آتشگاه، آتشگاه زردشت و آتشگه گبران يادآور وجود زردشتيان در يزد است.
باغ عيشآباد، باغى خوش و سرسبز بوده است. حكّام بافق انتظارات وحشى را برآورده نمىساختند. تفت كه جايگاه و تختگاه امير غياثالدّين محمّد ميرميران ممدوح وحشى بوده ا
ست، به تعبير وى رشك رياض رضوان است. در آن روزگار از نام يزد به عنوان دارالعباد يا دارالعباده نام برده مىشده است و نيز وحشى خطّه يزد را با نام دارالامان و گلستان ارم و
روضه دارالقرار مورد خطاب قرار مىداده است.مقدار مبالغه و غلوّ در ستايشهاى وحشى از ممدوحان
از قرن نهم تا اواخر قرن دوازدهم قمرى شاعران به سرودن اشعار مذهبى و قصايد بلند در ستايش ائمه اطهار پرداختند و شاعرانى چون محتشم به دستور شاه تهماسب صفوى شروع به ساختن قصايد دينى كردند. به طورى كه بعدها اين روش معمول گشت و بيشتر شاعران در مضمونهاى دينى و مذهبى و مدح و منقبت امامان به قصيدهسرايى مىپرداختند. صلات اين شاعران بسيار ناچيز و كم بود به همين دليل با اينكه شاعران زيادى اين روش را دنبال مىكردند آثار ممتازى جز آثار عده معدودى چون صائب، وحشى و قاآنى و ديگران پديد نيامد. شاعران اين دوره سعى مىكردند از روش پيشينيان در قصيده و غزل تتبّع نمايند. وضعيّت مديحهسرايى در اين دوره رونق فراوانى يافت شاعران به ستايش خداوند، مدح ائمّه اطهار، پيامبر (ص)، امام على (ع)، امام رضا (ع)، امام زمان (عج)، و غيره مىپرداختند و در مناقب آن بزرگواران شعر مىسرودند. در اين چهار قرن شاعران بسيار زيادى ظهور كردند كه همه در يك مرتبه نبودند شاعرانى چون: جامى، صائب، قاآنى، وحشى، محتشم، عرفى و چند تن ديگر شاعران متوسّطى بودند كه به مدح سلاطين در ايران و هند مىپرداختند. شاعران اين دوره صفات ساختگى و دروغين مملوّ از غلوّ و اغراق به اميد صله و جايزه به ممدوح مىدادند.[1]
وحشى در قصايدى كه براى مدح ممدوح مىسروده مبالغه به خرج مىداده است و مانند انورى شاعر قصيدهسرا و مدّاح قرن ششم كه به قصيدهسرايى علاقه خاصّى دارد و آن را مهم مىشمارد، سبكى مخصوص پديد آورده كه به زبان محاوره عمومى نزديك كرده است. درست است سراسر قصيدههاى انورى مديحهسرايى است ولى از هنر قصيدهسرايى برخوردار است و الحق كه وحشى نيز داراى چنين هنرمندى بوده است.[2]
شروع منظومه خلدبرين و قدرت براعت استهلال
وحشى در شروع منظومه خلدبرين براعت استهلال مناسبى مىآورد. در حكايتى كه از انسان عارفمسلكى سخن به ميان مىآورد، ابتدا از فوايد گوشهنشينى و دامن عزلت فراهم چيدن نكاتى را عرضه مىكند و انسانها را به رويگردانى از مردم دنيا كه فريبكار و دغلاند دعوت مىكند:
روى به مردم منما چون پرى تا طلبندت به صد افسونگرى
رخ منما وز همه در پرده باش بر صفت روز گذر كرده باش
لغات و اصطلاحات يزدى در ديوان وحشى
وحشى اصلاً اهل بافق بوده است بعد به همراه برادرش مرادى بافقى براى گذران عمر و امرار معاش و كسب فيض از محضر درس استادان به يزد سفر نموده، رحل اقامت مىافكند؛
از اين رو كلام وحشى تحت تأثير لهجه يزدى قرار گرفته و در بعضى اشعارش كلمات، اصطلاحات و تركيبات يزدى كه عوام نيز از آنها استفاده مىكردند، ديده مىشود. كلماتى چون:
طور، ادا، سهل، پروا و تركيبايى چون: بعد عمرى، بىملاحظه، گرماختلاط، كممحلى، پرخوبى، غمِ كار داشتن، حال خود بودن و غيره در اشعار وحشى به چشم مىخورد. شايد يكى
از دلايلى كه بعضى تذكرهنويسان و محقّقان «وحشى بافقى» را «وحشى يزدى» ناميدهاند وجود قابل محسوس لغات و اصطلاحات يزدى در ديوان وى باشد.
نصيحت اين همه در پرده با آن طور خودرأيى
مگر وحشى نمى داند زبان رمز و ايما را
*ديوان: 3
هزل و هجو در اشعار وحشى و كيفيّت آنها
هجو در لغت به معنى شمردن معايب كسى و او را دشنام دادن و سرزنش كردن است. و در اصطلاح بدگويى كردن از كسى در شعر به شرط آنكه آنچه عيب گرفته مىشود واقعى باشد نه ساختگى. هجو در شعر فارسى نخستين تجلّى طنز است كه از ادبيّات عرب جاهلى به ما رسيده است. در واقع شاعر هجوگوى از زبان تيز و برّندهاش به عنوان اسلحهاى استفاده مىكند تا طرف مقابلش را با ركيكترين و زشتترين الفاظ و كلمات مورد حمله قرار دهد. هجوگويى شاعران داراى چهار انگيزه است: 1) آزردگيهاى شخصى مثل هجو سلطان محمود غزنوى توسط فردوسى، 2) مشاجرات نوشتارى مانند هجو سنايى توسط نورى سمرقندى، 3) نااميدى از دريافت صله (شاعرى ممدوحى را مدح مىكند ولى صلهاى دريافت نمىكند)، 4) طبيعت شاعر متمايل به هجاگويى است.
خلاصه داستان فرهاد و شيرين
خسرو پرويز ، شيرين را رها مى كند، خاطر شيرين غمگين مىشود خصوصا اينكه از جاسوسان شهر خبردار مى گردد كه پرويز بناى عشق و عاشقى بر شكر اصفهانى گذاشته است. شيرين تصميم مىگيرد از شهر خارج شود و در جايى دلكش و خرّم و سرسبز سكنى گزيند. خادمان و پرستاران شيرين نزهتگاهى دلنشين و پر طراوت در دشت بيستون مى يابند. شيرين پس از وداع با خادمان مشكوى خسرو از قصر خارج مىگردد و با ناراحتى تمام به دشت بيستون مى رود.
به دشت كه مى رسد تصميم مى گيرد قصرى زيبا بنا نمايد و استادى هنرمند را جست و جو مى كند. خادمان فرمان شيرين را اطاعت كرده دو استاد هنرمند مى يابند و به وصف شيرين مى پردازند. فرستادگان شيرين به استاد هنرمند ـ فرهاد ـ پاداشهاى گران و سنگين نويد مى دهند و فرهاد كه هنرش را با زر نمى سنجد آشفته مى شود و مى گويد:
به ذوق كارفرما كار سازيم ز مزد كارفرما بى نيازيم
ديوان: 533
نگاه از ديدگاه وحشى
وحشى در نگاه گرم اوّل معشوق مىسوزد در حالى كه نمىداند «اين شعله تغافل طاقتگداز چيست؟»
وحشى از اداى نگاه نهانى معشوق پى به مهربانى پنهانى مىبرد. چشمها سخن مىگويند. همان گونه كه چشم محبوب وحشى از ظاهر حال زارش خبر مىپرسد. نگاه دلبر وحشى قاصد صد لطف نهان است. به نظر وحشى، نگاهها و چشمها، آدمى را از سخن گفتن بىنياز مىسازد.
ما خود بسوختيم در اوّل نگاه گرم
اين شعله تغافل طاقتگداز چيست؟
مديحه در غزل
وحشى چون شاعران گذشته اشعار مدحى در مدح پادشاهان و امرا و بزرگان زمانش سروده است. وى پس از طرح غزل و سرودن چند بيت، در خاتمه به مدح امير موردنظر مىپردازد.
در اشعار حافظ، غزلهايى در مدح «ابواسحاق اينجو (م 758 ه .)، شاهشجاع (م 786 ه .)، شاهمنصور (م 795 ه .)، سلطان احمدبن شيخ اويس (م 784ـ813 ه .)، حاجى قوامالدّين محمّد صاحب عيار كلانتر شهر شيراز وزير شاهشجاع (م 755 ه .)، حاجى قوامالدّين حسن تمغاجى (م 754 ه .)، غياثالدّين بن سلطان سكندر فرمانرواى بنگال»
جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد
ز خاك بارگه كبرياى شاهشجاع