نفوذ لغات و اصطلاحات عاميانه در غزلها

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

نفوذ لغات و اصطلاحات عاميانه در غزلها

 

در دوره صفويّه پادشاهان صفوى به شعر مدحى توجّهى نشان نمى‏دادند و اشعار مذهبى و دينى در مدح ائمّه اطهار را مى‏پسنديدند. به همين علّت شعر كه تا قبل از آن زمان در خدمت دربار بود به سوى محافل و مجامع عمومى و كوچه و بازار كشانده شد و شاعران در اصناف و مشاغل مختلف از جمله قصّاب، زرگر، كفّاش، تحصيلكرده و غيرتحصيلكرده، مكتب رفته و نرفته به سرودن شعر خصوصا اشعار مذهبى همّت گماشتند.

از اينرو شعر در خدمت مردم قرار گرفت. مردم در اصفهان به قهوه‏خانه‏ها رفته و جلسه شعر و شاعرى تشكيل مى‏دادند.

از طرف ديگر تقليدهاى بيش از حدّ از سعدى و حافظ و استفاده زياد از لغات و اصطلاحات و تركيبات سبك عراقى شعر را به ابتذال كشانده بود. مكتب وقوع نتوانست به شعر انسجام و قوّت مستحكم‏ترى بخشد زيرا خميرمايه و اسكلت اين سبك بر شيوه عراقى نهاده شده بود. به هرحال تقليد بيش از حد از سرايندگان پيشين و تكرارى بودن مفاهيم و مضامين شعرى باعث شد كه شاعران سبك هندى بدون توجّه به لفظ به دنبال مضمون تازه بروند، به همين دليل در اشعار اين دوره تكرار قافيه و لغات و اصطلاحات محاوره بسيار به چشم مى‏خورد، با توجّه به اينكه مضمون داراى لطافت و تازگى خاصّى است.[1] شعر دوره صفوى از آغاز تا انجام آن بتدريج رو به صراحت و سادگى است و به زبان محاوره و عاميانه نزديك مى‏شود. اين امر موجب گرديد كه نوعى تجدّد و نوگرايى در شعر ايجاد گردد. شعر از طبقه خواص تحصيلكرده و فرهيخته به سوى طبقه عوام و درس نخوانده كشيده شد. البته كسانى كه داراى ذوق سليم بودند از زبان سنّتى ادبى بهره مى‏گرفتند. كاتبان و منشيان و نثرنويسان در اين هر دو مورد متناسب با شاعران عمل مى‏كردند. به هرحال در شعر و نثر اين دوره كلمه‏ها و تركيبهايى را مشاهده مى‏كنيم كه استعمال آن در دوره‏هاى پيشين معمول بوده است. در اين دوران شاعران با دست باز به شعرسرايى مى‏پرداختند و از كلمات مختلف چه مأنوس و چه نامأنوس با زمان خودشان استفاده مى‏كردند و به همين علّت است كه تقارن و شباهت زبان امروز ما با قرن‏هاى دهم تا دوازدهم بسى بيشتر است تا شاعران سده‏هاى چهارم تا ششم.[2] پيدايش لغات عاميانه در شعر وقتى آغاز مى‏شود كه شاعران ممدوحى براى ستايش نمودن نمى‏يابند و از اين رو يا متناسب با احساسات و عواطف خود شعر مى‏گويند و يا موافق با سليقه و ذوق مردم سخن‏سرايى مى‏كنند و اين تحوّل مقارن با سوّمين دوره شعر فارسى است. اين سير تحويلى از غزلهاى سعدى تا حافظ و فغانى و وحشى و صائب به وضوح نمايانگر است كه زبان شعر به سوى عامّه مردم سوق داده مى‏شود.[3]

يكى از ويژگيهاى ممتاز سبك هندى استفاده از لغات و تركيبات عاميانه و غيرفصيح و كوچه و بازارى است كه به زبان محاوره عمومى نزديك است. زبان اين سبك به زبان توده مردم شبيه است و از ابهام و پيچيدگى تهى است و ارزش ادبى زبان دوره گذشته را ندارد.[4]

زبان شعر اين دوره ساده و تازه است كه البتّه اين روند در قرن نهم در شعر شاعران ديده مى‏شد كه در سده دهم به وضوح نمايان شد شاعرانى چون: لسانى، غزالى، وحشى، محتشم و بيشتر از همه عرفى سعى داشتند كه در شعرشان از الفاظ روان و ساده و به دور از هر گونه تعقيد و پيچيدگى استفاده نمايند.[5]

در دوره صفوى چون شعر از دربار و مجالس علم و ادب و مراكز علمى و فرهنگى به كوچه و بازار و قهوه‏خانه‏ها راه يافت منجر شد كه واقعه‏گويى يا «مكتب وقوع» كه ناشى از وضع زندگى روزانه و محيط
اجتماعى است، گسترش يابد. به همين سبب لغات عاميانه و محاوره در شعر نفوذ پيداكرد و «اخذ الهام از تجارب روزمرّه و اشخاص و اشياى محيط، به صورت يكى از اختصاصات اين سبك درآمد.» شايان ذكر است در سبك هندى، همه پديده‏هاى حيات از اشياى بى‏جان و روح تا لوازم معمولى زندگى، حيات و جان مى‏بخشند كه معلول دو علّت است:

1ـ شاعر به جاى توصيف نامهاى زيباى بزرگان و كاخها و بزمها و جشن و سرورهاى شاهانه به توصيف لوازم عادى زندگى عموم مردم مى‏پردازد.

2ـ نازك‏خيالى شاعران منجر مى‏شود كه در اين اشيا دقيق شده و وضعيّت و موقعيّت زمانى و مكانى آن را به دقّت بيان دارند و مضمون و معانى بديع و تازه و شگرف بيافرينند.[6]

استفاده از افكار و انديشه‏هاى عالى حكمى و عرفانى و فلسفى و اخلاقى در غزل دوران صفوى به شكل امثال سايره درآمده و كاربرد اجتماعى پيدا كرد. به طورى كه در زندگى روزمره مردم به كار رفته است.[7]

در بيشتر اشعار و غزليّات اين دوره واژه‏هاى عاميانه نامأنوس و تعبيرات دور از ذهن و ارتباط غيرمنطقى ميان كلمات ديده مى‏شود مثل «جستجو از بهر روزى باعث شرمندگى است.» و همين امر موجب گشته است كه شاعران دوره بعد اشعار اين دوره را ناپسند و ناخوشايند به شمار آورند.[8]

تكرار قافيه، تنوّع و گستردگى موضوعات يك غزل، استفاده از كلمات و تركيبات به طرز خاصّ موجب شده است كه شعر سبك هندى را به زبان توده مردم نزديك سازد هر چند اين امر از ارزش ادبى شعر مى‏كاهد ولى چون شعر سطح ذوق و ادراك مردم نزديك شده ابهام و پيچيدگى و تعقيد شعر شاعران گذشته را ندارد. بايد گفت كه شيوه سبك هندى داراى فكرى غريب و مطلبى عجيب است.[9]

گفته مى‏شود شعر دوره صفوى به زبان مردمى است و نشأت گرفته از فرهنگ مردم و تعبيرات و اصطلاحات مردم كوچه و بازار و قهوه‏خانه‏ها و غيرو است ولى بايد گفت كه قبل از اين دوران شاعرانى چون سعدى، حافظ، عبيد زاكانى با احتياط از اين شيوه استفاده مى‏كردند. فغانى و وحشى هم همين راه را پيمودند و
پس از آنان قائم‏مقام و دهخدا و ايرج نيز همان راه را رفتند.[10]

در سبك هندى تركيبات و تعبيرات عاميانه و امثال سايره به وضوح به چشم مى‏خورد و گفتنى است كه اگر اين امثال به دست شاعرانى چون صائب و كليم افتد به شكل زيبا و جذاب و تازه ظهور مى‏كند و اگر به دست شاعران هندى بيگانه با ادب فارسى بيفتد به شكلى نامناسب و خالى از لطف جلوه مى‏يابد.[11]

زبان سبك هندى كلاًّ عاميانه مملوّ از ضرب‏المثل‏ها و اصطلاحات توده مردم با استفاده از استعاره و تشبيه و كنايه است.[12]

مواردى كه سبك هندى را از رونق انداخت به شرح ذيل است:

1ـ افراط در امر مضمون‏يابى كه فهم شعر را دشوار مى‏ساخت.

2ـ ورود اصطلاحات و لغات عاميانه در شعر كه به صورت و قالب غزل لطمه وارد مى‏ساخت.

3ـ كوشش طبقات تحصيل نكرده و مكتب نرفته به سرودن شعر و ورود عوام در جمع شاعران بدون كسب علم و آگاهى لازم در اين زمينه.[13]

سبك وحشى ساده و روان و نزديك به زبان توده مردم است. وحشى در مثنوى از نظامى و در غزل از سعدى پيروى نموده است. شبلى نعمانى «واسوخت» كه نوعى شيوه شعر است را از اختراعات او دانسته است:

وحشى:

 

طرح نوى در سخن انداختم

طرح سخن نوع دگر ساختيم

 

هيچ كسم نيست به همسايگى

تا زندم طعنه به بى‏مايگى



ديوان ـ مثنوى خلدبرين: 387[14]

ارزش شعر وحشى به خاطر دقّت در خلق مضمونها و نكته‏هاى شاعرانه است. وى احساسها و عاطفه‏هاى رقيق و حسّاس را با زبانى بسيار ساده نزديك به زبان گفت‏وگو به نحوى دلپذير و خاصّ بيان مى‏دارد.
گويى سخن روزانه خود را بر زبان مى‏راند. شعرش از واژه‏هاى دشوار و تركيبهاى عربى ناهموار به دور است. كلماتش، كلمات متداول زمان است. شعرش از صنعتها و آرايشهاى لفظى و كلامى بدور است مگر آنكه به اقتضا از اين آرايشها استفاده نمايد.[15]

براى نمونه شواهدى از غزليّات وحشى كه داراى لغات و تركيبات عاميانه، ضرب‏المثل است، مى‏آوريم:

 

وحشى ديوانه‏ام در راستگوييها مثل

خواه راه از من بگردان خواه رو از من بتاب



*ديوان: 14

 

تويى كه عزّت ما مى‏برى به كم‏محلى

وگرنه خوارى عشقت هلاك صحبت ماست



*ديوان: 22

 

بگذران دانسته از ما گر ادايى سرزده است

بوده نادانسته گر از ما خطايى سرزده است



*ديوان: 24

 

شكفتگيش چو هر روز نيست حالى هست

اگر غلط نكنم از منش ملالى هست



*ديوان: 41

 

آنكه هرگز ياد مشتاقان به مكتوبى نكرد

گرچه گستاخى است مى‏گوييم پُرخوبى نكرد



*ديوان: 81

 

چنان از طرح وضع ناپسند خود گريزانم

كه گر دستم دهد از خويش هم سازم جدا خود را

 

*ديوان: 5

 

مى‏نمايد چند روزى شد كه آزاريت هست

غالبا دل در كف چون خود ستمكاريت‏هست



*ديوان: 39

 

بيعانه هزار غلام است خنده‏ات

صدبار بنده لب پر خنده‏ات شوم



*ديوان: 119

 

خواهم كه شوم از نظر لطف تو غايب

هر چند كه پر دورم و بسيار حقيرم




*ديوان: 121

 

شد مانع نشستنم از خاك راه خويش

خاكم به سر كه قدر غبارى نداشتم



*ديوان: 126

 

سرو جان است در راهت نه آخر سنگ خاك است اين

به استغنات ميرم گه نگاهى زير پا مى‏كن

 

*ديوان: 141

 


[1]×. سير غزل در شعر فارسى، دكتر سيروس شميسا: 170.

 

[2]×. تاريخ ادبيّات در ايران، دكتر ذبيح‏اللّه‏ صفا، ج 1/5: 554 و 555.

 

[3]×. رياحى، محمّدامين: «صائب تبريزى شاعر زمانه خويش»، در كتاب: صائب و سبك هندى ...، همان: 63.

 

[4]×. تحوّل شعر فارسى، زين‏العابدين مؤتمن: 365.

 

[5]×. تاريخ ادبيّات در ايران، دكتر ذبيح‏اللّه‏ صفا، ج 1/5: 551 و 552.

 

[6]×. يوسفى، غلامحسين: «تصوير شاعرانه اشيا در نظر صائب»، در كتاب: «صائب و سبك هندى ...» : 315ـ317.

 

[7]×. تاريخ ادبيّات در ايران، دكتر ذبيح‏اللّه‏ صفا، ج 1/5: 604.

 

[8]×. آفاق غزل فارسى، دكتر صبور، انتشارات پديده: 588.

 

[9]×. مؤتمن، زين‏العابدين: «نظريه نگارنده راجع به صائب»، در كتاب: «صائب و سبك هندى ...» : 414 و 415.

 

[10]×. رياحى، محمّدامين: «صائب تبريزى شاعر زمانه خويش» در كتاب: «صائب و سبك هندى ...»، همان: 66.

 

[11]×. نورانى وصال، عبدالوهّاب: «سبك هندى و وجه تسميه آن»، همان: 292 و 293.

 

[12]×. سير غزل در شعر فارسى، دكتر سيروس شميسا: 189.

 

[13]×. همان: 191.

 

[14]×. همان: 163.

 

[15]×. تاريخ ادبيّات در ايران، دكتر ذبيح‏اللّه‏ صفا، ج 2/5: 767 و 768.