وحشى و مديحه‏سرايى

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

وحشى و مديحه‏سرايى

 

الف ـ مدح حاكمان و ويژگيهاى آن در قياس با معاصران

از آنجايى كه وحشى پاكباز، بلندطبع و داراى همّت والا بوده است هيچ گاه نخواسته است شعر را وسيله مدح پادشاهان و ديگر اشخاص قرار دهد. او چون ديگر سرايندگان همعصرش هيچگاه به دربار باشكوه شاهان هند نرفت و يا به مدح و ستايش شاهان صفوى نپرداخت. وحشىِ آزاده و سرافراز با وجود تهيدستى و فقر و بى‏چيزى نمى‏خواسته با مدح پادشاهان به زر و زيور و زاد و برگ برسد تا با اين روش رياكارانه ارزش خود را پايين ببرد. وحشى براى بدست آوردن روزى و رهايى از فقر و تنگدستى به ستايش فرمانروايان يزد و كرمان و مدح شاه تهماسب پرداخت ولى هيچگاه به دربار نرفت و شاعر دربارى نشد.

در ديوان وحشى دو چكامه و يك قطعه در ستايش شاه‏تهماسب صفوى آمده است كه از بر تخت نشستن او اظهار شادمانى كرده و در قطعه‏اى از تاريخ فوتش ياد كرده است:

 

هزار شكر كه بر مسند جهانبانى

نشست باز به دولت سكندر ثانى

 

ابوالمظفّر تهماسب شاه آنكه ظفر

ستاده بر در اقبال او به دربانى



*ديوان: 273

 

شاه‏تهماسب خسرو عادل

كه ز شاهان كسش نديده عديل



داد انصافِ عدل و داد الحق

تا قيامت گذاشت ذكر جميل



*ديوان: 286

بيشتر مدايح وحشى متعلّق به غياث‏الدّين محمّد ميرميران حاكم يزد است كه آن را به جود و بخشش و بزرگوارى و حُسن خلق مى‏ستايد:

 

جهاندار صورت، جهانگير معنى

شه كشور دل، گل گلشن جان

 

بزرگ جهان و جهان بزرگى

سر سروران جهان ميرميران



*ديوان: 252

وحشى انسان پست و بى‏ارزش نبوده كه هر شخص و هر پادشاهى را مدح گويد بلكه او شخصيّتى را مى‏ستوده كه محبوب‏القلوب همگان مخصوصا مردم يزد و تفت بوده در آن مرز و بوم مردم از بزرگوارى و شايستگى غياث‏الدّين محمّد ميرميران سخن مى‏راندند و او را به بزرگى ياد مى‏كردند و وحشى او را در چندين جا و به مناسبتهاى گوناگون ستوده است:

 

شاه دريا دل غياث‏الدّين محمّد كز كفش

كان برآرد الامان، و بحر گويد زينهار



*ديوان: 205

 

شاهى كه با مشاهده اعتبار او

هستى و نيستى دو گيتى برابر است

 

يعنى غياث دين محمّد كه درگهش

جاى تفاخر سر خاقان و قيصر است



*ديوان: 182

وحشى نيز شاه خليل‏اللّه‏ فرزند ميرميران را ستوده است:

 

زيب عالم علم شاه خليل‏اللّه‏ است

كه سر قدر رسانيده ز مه تا ماهى ...



*ديوان: 290

وحشى از فرط علاقه به شاه نعمت‏اللّه‏ ولى بيشتر بازماندگان اين خاندان را به خوبى ستوده است امّا نه آن ستايشى كه توأم با غلوّ و ترك ادب شرعى باشد بلكه ممدوح را متناسب با فضايل و كمالاتش مدح مى‏گفته است.

از ديگر ممدوحان وحشى ولى سلطان افشار فرمانرواى كرمان و برادر ولى سلطان، عباس‏بيگ و پسر  ولى‏سلطان و بكتاش‏بيك است و نيز ميرزا عبداللّه‏ خان اعتمادالدوله پسر ميرزا سليمان «صدراعظم» ايران بوده است:

 

آصف جم جاه، عبداللّه‏ دريادل كه هست

كان ز طبع او خجل، بحر از كف او شرمسار

 

مجلس‏آراى وزارت، انجمن پيراى عدل

گوهر دريا كفايت، اختر مهر اقتدار



*ديوان: 211

در زمان وحشى سرايندگان زيادى چون شرف‏الدّين على بافقى، الفتى يزدى، غوّاصى يزدى، زمانى يزدى، فسونى يزدى، كسوتى يزدى، عشرتى يزدى، تابعى يزدى و مؤمن يزدى و اشخاص ديگر پديد آمدند كه وحشى با برخى از آنان دوستى و مكاتبه داشت و با برخى ديگر رابطه چندان خوبى نداشت. آيتى در آتشكده يزدان مى‏نويسد: «وحشى با شاعرانى چون فسونى، الفتى، كسوتى، غواصى و غصنفر كلجارى رقيب بود و هنگام بار دادن ميرميران اين شعرا آنجا مى‏رفتند و جايزه‏اى دريافت مى‏داشتند. امّا شعراى بى‏مايه درگاه ميرميران بر وحشى حسد مى‏بردند و او را اذيت مى‏كردند. اين مطلب از اشعار وحشى نمايان است.

 

اى به تو اعتماد جاويدم

پشت بر كوه از تو امّيدم

 

گله‏اى دارم از تو و گله‏اى

كه نگنجد به هيچ حوصله‏اى ...

 

زمره‏اى در شكست من بودند

جدّ نمودند و جهد فرمودند

 

ناقصى را كه پيش اهل كمال

جاى ندهند جز به صفّ نعال ...

 

بر منش حكم برترى دادند

به شكست منش فرستادند ...



ديوان: 359

يكى از سرايندگانى كه سخت مورد غضب وحشى بوده است ملاّفهمى كاشى است. وى مردى بى‏بند و بار، بى‏دين، ميگسار و بيهوده‏گرد بوده است. وحشى در هجويّه‏اى براى ملاّفهمى سروده است:

 

... اى منكر حضرت رسالت

سبحان‏اللّه‏، زهى سفاهت

 

انكار كسى كه شق كند ماه

از چيست ز غايت شقاوت ...

 

معبود تو ملحدى است چون تو

او نيز سگى است بى سعادت ...

 

در شرع محمّدى است واجب

قتل تو به صد دليل و عادت ...



ديوان: 307

ديگر غضنفر كلجارى اهل كاشان و تابعى از سرايندگان مشهور دربار شاه‏تهماسب صفوى كه با او كوس برابرى مى‏زدند.[1]

اكثر مدايح شاعران براى پادشاهان و حاكمان بوده است. اين شاعران در موارد خاصّى به قصايد مدحى مى‏پرداختند و پاداشى مناسب به عنوان «صله» دريافت مى‏كردند.

مديحه در لغت به معنى ستايش است. مديحه‏سرايى در ادب فارسى از ديرباز مورد توجّه سرايندگان بوده است و در واقع نخستين موضوع شعرى شاعران، مدح و ستايش حاكمان و فرمانروايان بوده است. مدايح فارسى به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

1ـ مدايح شخصى: شاعر به مدح و ستايش حاكم وقت يا پادشاه زمان خود مى‏پردازد و انتظار صله و پاداش دارد.

2ـ مدايح مذهبى و دينى: كه در قسمت مدح ائمه توضيح داده خواهد شد.[2]

اگر بخواهيم وحشى را با دو شاعر برجسته همعصرش عرفى و محتشم مقايسه كنيم بايد بگوييم كه اين سه شاعر از مناعت طبع بى‏عديل و عزّت نفس بى‏نظيرى برخوردار بودند و گرچه شغل مدّاحى با وارستگى و عزّت نفس منافات كلّى دارد ولى بايد گفت اين سه شاعر صرفا شعر خود را در استخدام كسى و يا مدّاحى مطلق فلان حاكم يا پادشاهى بكار نبرده‏اند، بلكه مديحه‏سرايى آنان از نعت خدا، رسول اكرم، على (ع) و امامان ديگر و چهارده معصوم شروع شده و به مدح حاكمان و پادشاهان چندى خاتمه مى‏يابد. اين مطلب يادآور اين بيت شعر عرفى است:

 

دعوى عشق حرام است بر آن بيهده‏گوى

كه چو ده بيت غزل گفت مديح آغازد



توصيفهايى كه وحشى براى ممدوح خود شاه‏تهماسب صفوى ـ كه به عنوان نمونه انتخاب شده است ـ به كار مى‏برد، توصيفهايى فصيح، بليغ، ساده و سليس است. زبان وحشى در قصيده و مديحه‏سرايى به مبالغه نزديك مى‏شود كه از مقتضاى مدح و ستايش است. ممدوح را جان‏بخش و جان‏ستان معرّفى مى‏كند كه در سايه لطف و قهرش انجام مى‏گيرد. وجود بلند و والاى ممدوح را از آفتاب بالاتر مى‏داند و ساحت و وسعت  بارگاهش را از عرصه ملك جاودان گسترده‏تر مى‏داند. جود و سخاى ممدوح را ضامن رزق انس و جان مى‏داند و در پناه عدل ممدوح همه موجودات  از انسانها تا جانوران در كمال امنيّت و آسايش و راحت به سر مى‏برند:

 

آنكه جان بخش و جان ستان باشد

لطف و قهر خدايگان باشد

 

آفتابى كه سايه چترش

بر سر شاه خاوران باشد

 

پادشاهى كه ساحت بارش

عرصه ملك جاودان باشد

 

شاه تهماسب آنكه دست و دلش

ضامن رزق انس و جان باشد

 

كبك را در پناه مرحمتش

شهپر باز سايبان باشد

 

صعوه را در زمان معدلتش

حلقه مار آشيان باشد ...



ديوان: 187

محتشم كاشانى در مدح شاه‏تهماسب صفوى از توصيفات گسترده و تشبيهات و استعارات بيشترى نسبت به وحشى استفاده مى‏كند كه قدرى كلامش را دشوارتر و زبانش را پيچيده و معقّد مى‏نمايد. از توصيفاتى كه در مدح شاه‏تهماسب استفاده مى‏نمايد همگى برخاسته از عناصر طبيعى و مادى است كه ذهن انسان را از محيط مسدود و بسته به محيط باز و گسترده طبيعت رهنمون مى‏نمايد:

 

ز آهم بر عذار نازكش زلف آن چنان لرزد

كه عكس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد

 

دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آرى

رسن باز افتد از سررشته هرگه ريسمان لرزد

 

به صورتخانه چين گر قد و عارض عيان سازى

مصور را ورق در دست و كلك اندر بنان لرزد...



ديوان محتشم: 147

محتشم به زيباييهاى صورى و ظاهرى و مسايل معنوى و اخلاقى ممدوحش توجّه دارد كه ممدوحش زيباروست و داراى عدل و داد و انصاف است و در ميدان رزم چون پيل دمان دل شير ژيان را به لرزه درمى‏آورد:

 

... چنان خونريز و بى‏باك است چشم او كه هر ساعت

ز تاب نيش مژگانش مرا رگهاى جان لرزد

 

نينديشد ز خون مردم آن مژگان مگر آن دم

كه رمح مو شكاف اندر كف شاه جهان لرزد

 

جهان داراى دارافر، فريدون ملك ملك‏آرا

كه وقت دقّت عدلش دل نوشيروان لرزد

 

شه گيتى ستان تهماسب‏خان كز بيم رزم او

تن پيل دمان كاهد دل شير ژيان لرزد ...[3]



عرفى شاعر ديگر همعصر وحشى است كه با حسّ خودستايى و غرور زياد از حدّى كه در خود داشته حتّى فصحاى عرب را در مقابل خود كوچك و حقير مى‏شمرده است. به شوخ‏طبعى و حاضر جوابى همه جا زبانزد بود و از سخنان ناشايست و كلمات ركيك و مستهجن چون دو شاعر ديگر (وحشى و محتشم) پرهيز داشته و حدّ ادب را رعايت مى‏نموده است.

عرفى با وسعت تفكّر و قدرت ايجاد كلمات به نحوى احسن به ابداع سخن و نوپردازى مى‏پرداخته؛ استعارات و تشبيهات بديع او كه داراى رقّت احساس و قدرت طبع مايه فكرى و قوّت تصوّر بسيار عميقى دارد مؤيد عرايضم است. وحشى از آن دسته شاعرانى است كه تحت تأثير سخنان و اشعار عرفى قرار گرفته است خصوصا در مثنويهايش شايد وحشى اوّل مثنويّات عرفى را مى‏خوانده و با الهام از آنها مثنوى خود را شروع مى‏كرده چون نه‏تنها از وزن قوافى شيرين و فرهاد تبعيّت و پيروى و حتّى اقتباس كرده بلكه در سايه مثنويات عرفى عين مضامين عرفى را منتها به وزن ديگر به كار برده است.

عرفى با عزّت نفس بى‏نظيرى كه داشته از مدح چند تن از حاكمان و پادشاهان همعصرش انتظار تقرّب به دستگاه نداشته و طمع به اخذ صله از آنان به دل خويش راه نمى‏داده، بلكه اگر در مدح آنان مبالغه به خرج داده به علت شعرشناس بودن آنها و صرفا از روى حق‏شناسى و توجّه آنان خصوصا «ميرابوالفتح» به اهل سخن بوده است. تجليل عرفى از ميرابوالفتح به دلايل هموطنى، هم‏كيشى و ادب دوستى فوق‏العادّه او بوده است و با اينكه حكيم ابوالفتح از لحاظ مقام در دربار اكبر شاه مقام ديوانى مهمى نداشت؛ با وجود اين عرفى نسبت به او بيشتر از همه ابراز ارادت كرده؛ زيرا مراتب فضل و كمال ميرابوالفتح با هيچ يك از درباريان قابل مقايسه نبود و اين امر دليل بارزى است كه اگر عرفى به قصد طمع‏ورزى و جلب منفعت قصيده مى‏گفت بايد كسانى كه بضاعت و سخاى ظاهرى آنها از فضيلت آنها كمتر است، انتخاب مى‏نمود و مدح عرفى براى ابوالفتح از روى صفاى باطن بوده است و نيز پس از مرگ ميرابوالفتح قصيده‏اى سوزناك و تأثّرآميز براى او مى‏سرايد.

عرفى با قدرت خلاقيّتى كه به خرج مى‏داده، با تعابير و مفاهيم بديعى به مدح حكيم ابوالفتح مى‏پردازد كه در اين رهگذر از عناصر طبيعى و لوازم مادى مدد مى‏گيرد. عرفى در به كار بردن كلمات عربى نسبت به  محتشم و وحشى بيشتر تلاش نموده است. عرفى ممدوح را «بهين نوباوه باغ دعاى مستجاب» مى‏خواند كه تركيب جديدى است. ممدوح عرفى شخصى است كه «اوج بخش در حضيض افتادگان» است و «نوشداروى مزاج روزگار» است.

 

مرحبا اى شاهد ايّام را عهد شباب

وى بهين نوباوه باغ دعاى مستجاب

 

مرحبا اى اوج‏بخش در حضيض افتادگان

كز تو در بازوى عصفور است شهبال عقاب

 

مرحبا اى نوشداروى مزاج روزگار

كز تو در كام حسود است افعى غم را لعاب ...



ديوان عرفى: 14

عرفى چون دو شاعر ديگر (وحشى و محتشم) به عصمت و عدل و عفو و ديگر خصوصيّات و خصايل برحسته ممدوح سخن به ميان مى‏آورد، بدون آنكه نامى از ممدوحش بياورد:

 

... در محيط عصمتت گر شست‏وشو بايد شود

دامن آلوده عصيان مصلاّى ثواب ...

 

... نام عدلت چون برم معمور گردد جان لفظ

وصف خشمت چون كنم گردد دل معنى خراب ...

 

... در ديارى كش بود نظم امور از عفو تو

معصيت را كفش دوزند از دوال اجتناب ...



عرفى در چند بيت مانده به پايان قصيده علّت اينكه نام ممدوح را تاكنون به زبان نياورده است بيان مى‏دارد كه اينها كه گفته شد مختصر مصداق است و در كتاب نمى‏گنجد. سپس نام ممدوحش را بيان داشته كه «آفتاب جهل‏سوز و علم‏تاب» است:

 

... گر بگفتم نام ممدوح اندرين مدح اى حسود

جاى آن دارد مزن خود را چو بخت خود به خواب

 

جمله دانند و تو هم دانى كه اين فرخنده مدح

مختصر مصداق باشد و آن نگنجد در كتاب

 

ور تجاهل مى‏كنم، هم فاش مى‏گويم كه كيست

ميرابوالفتح آفتاب جهل سوز و علم تاب ...[4]



 

ب ـ مدح ائمه و ويژگيهاى آن در قياس با محتشم و ديگران

مدح ائمه از مدايح دينى به شمار مى‏رود؛ از ديرباز برخى شاعران به ستايش حق تعالى، نعت حضرت رسول (ص)، خاندان رسالت و امامت عليهم‏السلام و نيز به مطالبى چون توحيد، موعظه، وقايع اسلام و  مطالب عرفانى و اخلاقى پرداخته‏اند. البتّه اين امر در آغاز ديوان اشعار اغلب سرايندگان مشهور است اما در اينجا منظور از مدايح دينى، شاعران قرن هشتم تا يازدهم هجرى است كه اغلب مردمى زاهد، متّقى، عارف، ديندار، مؤمن، قانع و گوشه‏نشين بودند و يا خود اهل منبر بودند و مجلس موعظه و اندرز داشته‏اند. وحشى شاعر آزاده كوير در قصايد خود به مدح ائمه مى‏پردازد و پس از ستايش پروردگار، حضرت رسول، على (ع)، امام هشتم و امام دوازدهم را مدح مى‏كند. خصوصيّت برجسته وحشى در قياس با محتشم و ديگر شعرا مناعت‏طبع و علوّ همّت اوست زيرا هيچگاه مدّاح هيچ دربارى نگشت و شخصى را بيهوده مدح نگفت و از آن دسته از شاعرانى نبوده است كه ابتدا مدّاح دربار پادشاهان باشند و سپس مدّاح اهل بيت گردند، بلكه از ابتدا با عرقى دينى و مذهبى و عشق به ائمه و آل‏اطهار در مدح آنان شعر سرود و در رثاى حضرت حسين (ع) دردمندانه شعر سراييد و گريست. محتشم كاشانى شاعر تواناى قرن دهم معاصر با وحشى بوده است وى ابتدا شاعرى مدّاح بود و شاهان صفوى و بزرگان و شاهزادگان را مدح مى‏گفت امّا پس از مدّتى از كار خود پشيمان گشت و به مدايح دينى روى آورد ـ اسكندربيك منشى در تاريخ عالم‏آراى عبّاسى آورده است: محتشم قصيده‏اى غرّا در مدح شاه‏تهماسب و شاهزاده پرى‏خان خانم سرود ولى شاه‏تهماسب گفت كه من راضى نيستم شعرا به مدح و ثناى من بپردازند بلكه بايد در مدح على (ع) و ائمه معصومين عليهم‏السلام شعر سرايند، پاداش را اوّل از ارواح مقدّس آنان بگيرند و بعد از ما توقّع صله داشته باشند.» از آن موقع محتشم به سرودن اشعار دينى همّت گماشت و به منقبت و مرثيه امامان معصوم خصوصا حضرت امام حسين (ع) پرداخت.[5]

در مدايح دينى و مذهبى شاعر به ذكر مناقب و مكارم حضرت رسول (ص) و ائمه اطهار مى‏پردازد كه وحشى در سرودن مديحه‏سراىِ مذهبى موفّق بوده است.

وحشى شعر را صرفا براى زراندوزى و مال‏پرستى قرار نداده بود. با وارستگى و عزّت نفسى كه داشت به نعت خدا و رسول و حضرت على (ع) و امام دوازدهم و امام هشتم پرداخت و هيچ‏گاه با مدح انسانهاى كوچك و حقير، شخصيّت خود را ناچيز و پست ننمود. در دوران وحشى مدح ائمه و امامان بزرگوار وسعت مى‏گيرد و اكثر شاعران چون وحشى، محتشم و عرفى و غيره به نعت و ستايش حضرت بارى تعالى و دوازده امام و چهارده معصوم مى‏پرداختند.

وحشى، محتشم و عرفى را در مقام مقايسه قرار داده كه هر سه به ستايش مولاى متّقيان حضرت علىّ‏بن ابيطالب (ع) پرداخته‏اند.

وحشى در نسيب يا تشبيب قصيده‏اى در مدح على (ع) به وفور و زيادتى باران و توصيف آن بر طبيعت و چگونگى تغيير و تحوّل طبيعت بر اثر نزول باران كه مسلّما از اغراق و مبالغه دور نيست، ياد مى‏كند. وحشى حتّى در مدح ائمه به توصيف عناصر طبيعى و مادى نيز توجّه داشته است:

 

 

ز بحر بسكه برد آب سوى دشت سحاب

سراب بحر شود عن قريب و بحر سراب

 

گرفته روى زمين آب بحر تا حدّى

كه گر كسى متردّد شود پياده در آب

 

چنان بود كه ز فرقش كلاه بارانى

گهى نمايد و گاهى نهان شود چون حباب

 

غريب نيست كه گردد ز شست‏وشوى غمام

به رنگ بال حواصل سفيد پر غراب ...



ديوان: 171

سپس به مدح على (ع) پرداخته و خاطرنشان مى‏سازد كه معاند و مخالف على (ع) نابودشدنى است، پايه قدر على (ع) را بالاتر از مهر مى‏داند. وحشى اين مفاهيم را با توصيفات زيبا و گسترده‏اى كه الهام گرفته از طبيعت است با زبانى فصيح، ساده و شيوا بيان مى‏دارد:

 

... على سپهر معالى كه در معارج شأن

كنند كسب مراتب ز نام او القاب

 

مگر خبر شد از اين اهل كفر و طغيان را

كه فارغند ز بيم عقاب و خوف عذاب

 

كه تا معاند او باشد و مخالف او

به ديگرى نرسد نوبت عذاب و عقاب

 

چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند

ز اضطراب چو بر سطح مستوى سيماب

 

رواى منجّم و از ارتفاع مهر مگو

كه مهر پايه قدرش نديده است به خواب

 

به ذروه‏اى كه بود آفتاب رفعت او

فتاده پهلوى تقويم كهنه اصطرلاب ...



ديوان: 171

وحشى از عدالت على (ع) اينگونه سخن مى‏گويد:

 

... ز استقامت عدل تو در صلاح امور

رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب



ديوان: 172

 

سپس با شريطه يا دعاى تأبيد مناسبى قصيده را به پايان مى‏برد:

 

... هميشه تا كه به جلاب منقلب نشود

ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب

 

مخالف تو چنان تلخكام باد به زهر

كه طعم زهر دهد در دهان او جلاّب



ديوان: 172

محتشم كاشانى شاعر همعصر وحشى با طبعى درست و ذوقى سليم در نهايت متانت و راستى به مدح ائمه و بزرگواران دين اسلام پرداخته است. محتشم در منقبت حضرت اميرالمؤمنين علىّ‏بن‏ابيطالب (ع) به توصيف يك‏يك اجزاى ظاهرى و صورى آن وجود مى‏پرازد. با هنرمندى خاصّى به بيان گيسوى سياه، چهره روشن، قد بلند و زيبايى آن حضرت مى‏پردازد. وى از عناصر طبيعى به نحو متناسب و بجا مدد گرفته و هماهنگى خاصّى ميان اجزاى جمله برقرار كرده است و در بعضى موارد صنعت تلميح نيز به چشم مى‏خورد:

 

اى نثار گيسويت خراج مصر و شام

هندوى خال تو را صد يوسف مصرى غلام

 

چهره‏ات افروخته ماه درخشان را عذار

جلوه‏ات آموخته كبك خرامان را خرام

 

كاكلت بر آفتاب از ساحرى افكنده ظل

سنبلت بر روى آب از جادويى گسترده دام

 

طوبى از قدت پياپى مى‏كند رفتار كسب

طوطى از لعلت دمادم مى‏كند گفتار وام

 

گل به بويت گرچه مى‏باشد نمى‏باشد بسى

مه به رويت گرچه مى‏ماند نمى‏ماند تمام ...



(ديوان محتشم: 142)

محتشم با استفاده از صنعت تنسيق الصفات عدالت و جنگاورى على (ع) را چه زيبا بيان داشته:

 

... سرور فرّخ رخ عادل دل دلدل سوار

قسور جنگ‏آور اژدر در ليث انتقام

 

حيدر صفدر كه در رزم از تن شير فلك

جان برآرد چون برآرد تيغ خونريز از نيام

 

... فاتح خيبر كه گر بودى زمين را حلقه‏اى

در زمان كندى و افكندى درين فيروزه بام

 

... ابن‏عم مصطفى بحرالسّخا بدر الدّجى

اصل و نسل بوالبشر خيرالبشر كهف الانام ...



(ديوان محتشم: 142)

محتشم چون وحشى قصيده را با شريطه به نحو شايسته‏اى به پايان مى‏برد:

 

... تا در اين ديرينه دير از سير سلطان نجوم

نور روز و ظلمت شب را بود ثبت و دوام



روز احباب تو نورانى الى يوم الحساب

روز اعداى تو ظلمانى الى يوم القيام



(ديوان محتشم: 144)

محتشم در جاى ديگر در منقبت حضرت على (ع) آن زبان و آن بنان و آن بيانى را كه به مدح و منقبت على (ع) بپردازد، خوب و خوش مى‏داند و پس از برشمردن تعدادى از خصايل و صفات نيك و برجسته حضرت على (ع) به تجديد مطلع مى‏پردازد كه قصايد مدحى وحشى چه در مدح حاكمان و چه در مدح ائمه از اين خصيصه عارى است:

 

خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم

به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم

 

خوش آن بنان كه چو در خامه آورد جنبش

نخست ثبت كند مدحت امام امم

 

خوش آن بيان كه بود همچو لعل در دل سنگ

در مناقب شاه نجف در آن مد غم ...



ديوان محتشم[6]: 144

همانگونه كه قبلاً اشاره كرديم شغل عرفى مدّاحى نبوده و شعر را صرفا در استخدام كسى و يا مدّاحى مطلق قرار نمى‏داده است بلكه به مدح و نعت حضرت بارى تعالى، رسول اكرم، حضرت على (ع)، و ديگر امامان نيز همّت گمارده است. در مدح حضرت على (ع) با برشمردن صفات و خصوصيّات آن حضرت و علم و دانش بيكران وى، در قالب استعاره و تشبيه و كنايه سخن را به اعجاز مى‏رساند:

 

 

اى مرتفع ز نسبت جود تو شأن علم

كلك گهرفشان تو رطب‏اللّسان علم

 

اى ساكنان مصر معانى به حسن عقل

ناديده يوسفى چو تو در كاروان علم



*ديوان: 151

 

آنجا كه دانش تو نهد رسم تقويت

اى آيت شعور تو نازل به شأن علم

 

دست ضعيف جهل كه در آستين شكست

از عقل اوّلين بربايد عنان علم

 

بر آسمان علم ضمير تو آفتاب

امّا مسير تو نهمين آسمان علم

 

آن مايه دشمنى كه به علم است جهل را

اى كعبه وجود تو دارالامان علم ...




عرفى: 152

عرفى با توصيفهاى گوناگون و مضامين مختلف علم و دانش على (ع) را به گستردگى بيان مى‏دارد به گونه‏اى كه الفاظ و مفاهيم تكرارى و خسته كننده نمى‏گردد بلكه با قدرت خلاّقيّت هنرى و ابتكارى كه در خود به وديعت دارد با زيباترين الفاظ و بديع‏ترين تركيبات مفهوم و معنى وجودى را به منصّه ظهور مى‏رساند و در خاتمه با شريطه‏اى شايسته و درخور، سخن را به پايان مى‏برد:

 

... تا دل شكاف جهل بسيط و مركّب است

زخم دليل قطعى و تيغ زبان علم

 

بادا هدايت تو كه معمار دانش است

تيغ زبان جوهريان را فسان علم[7]



در اينجا اين نكته گفتنى است كه با اينكه وحشى، محتشم و عرفى همعصر بوده‏اند و به مدح ائمه و حاكمانى چند پرداخته‏اند و در بعضى موارد به تناسب مبالغه و اغراق در شعرشان به كار برده‏اند، ولى هيچ‏گاه پا از گليم خود بيرون نياورده و در هيچ زمينه‏اى سخنى نگفته‏اند كه حتّى بوى ترك ادب شرعى بدهد؛ سخنانشان متين، استوار، منسجم، گويا، سليس، ساده، روان، فصيح و جذّاب است و گهگاه با خلق معانى بديع و تركيبات تازه و شگرف انسان را به شگفتى و تعجّب وامى‏دارند. با وجود مبالغه و به كارگيرى بعضى صنايع ادبى، لفظى و معنوى هيچ‏گاه سخن به تعقيد و پيچيدگى نمى‏رسد و با آوردن كلمات ساده و سليس و صريح هيچگاه سخن به ابتذال كشيده نمى‏شود. اين سه شاعر همعصر كه بنا به ضرورت با هم مقايسه شدند هر سه داراى ذوق سليم، طبع لطيف، خلاّق و مبتكر معانى و تصويرگرايانى بديع و تازه بودند كه با استفاده از الفاظ و كلمات در كمال حُسن و سليقه حقّ مطلب را ادا نموده، با مبالغه‏اى بجا و شايسته به مدح ممدوح اعم از ائمه يا حاكمان پرداختند بدون آنكه از ارزش وجودى خويش بكاهند يا به شخصيّتشان لطمه وارد سازند.

 


[1]×. مقدمه نخعى بر ديوان وحشى، ص 69 الى 85.

 

[2]×. فرهنگ اصطلاحات ادبى (واژه‏نامه مفاهيم و اصطلاحات ادبى فارسى / اروپايى) سيما داد، انتشارات مرواريد، چاپ اوّل 71، صص 266 و 267.

 

[3]×. ديوان محتشم كاشانى، به تصحيح و مقدمه مهرعلى گركانى، چاپ چهارم اول سعدى، چاپ احمدى، صحافى ايرانمهر، زمستان 1373، صفحات 147 و 148.

[4]×. كلّيّات عرفى شيرازى، به كوشش غلامحسين جواهرى، كتابفروشى و چاپخانه محمّدعلى علمى: 18.

[5]×. مدح داغ تنگ بر سيماى ادب فارسى، نادر وزين‏پور، چاپ اوّل، 74، انتشارات معين: 116 و 117.

 

[6]×. ديوان مولانا محتشم كاشانى، از دكتر سيّدحسن سادات‏ناصرى، به كوشش مهرعلى گركانى، چاپ چهارم، چاپ احمدى، صحافى ايرانمهر، زمستان 73.

 

[7]×. كلّيّات عرفى شيرازى، به كوشش غلامحسين جواهرى، كتابفروشى و چاپخانه محمّدعلى علمى: 154.