شروع داستان و قدرت وحشى در براعت استهلال

 

وحشى قبل از اينكه داستان ناظر و منظور را آغاز نمايد به وصف و ستايش وجود لايزال و آفرينش انسان و زمين و آسمان و ثوابت و سيّارات و خورشيد و ماه و فلك و زمين، چهار گوهر جهانى [امّهات اربعه] ، سه گوهر جهانى [مواليد ثلاثه: جماد، نبات، حيوان] ، نُه‏فلك، هفت اندام زمين، خلق شب و روز، آفرينش انسان از گل، عطاى عشق الهى به وى، عرضه كردن انسان بر ملايك و واجب شمردن سجده او و سجده نكردن شيطان و رانده شدنش از درگاه، موهبت گنج جان الهى بر وجود انسان، بخشش گهر عقل بر آدمى، تعليم اسماء الهى به انسان، هدايت انسان به بهشت و رانده شدنش از آن مكان بخاطر خوردن ميوه ممنوعه، ناله و عجز و زارى آدم و حوا و توبه از عمل ناپسند خويش، سخن آدم و حوا از اينكه اگر خوب و اگر بد، اى خدا مخلوقات توايم، توصيف قوس قزح، آسمان، كوه، صدف، تسبيح‏خوانى آب روان، خنده صدف در نيسان و دندان پُر دُرّ او، خميدگى پشت فلك بخاطر عشق الهى، عطاى موهبت سخن و سخن‏گويى، يكتايى آفريدگار، اشاره به توحيد الهى، كليد زبان و گنج بيان از جانب حضرت رب‏العزّه، پستى و بلندى مخلوق آفريدگار، و نهايتا انسانى خاكى كه به پستى گراييده و در پاى نوميدى سرافكنده افتاده است.

 

زهى آثار صُنعَت جمله هستى      بلندى از تو هستى ديد و پستى

مثنوى ناظر و منظور

 

مثنوى ناظر و منظور داستانى عاشقانه توأم با مسايل عرفانى ـ اخلاقى است كه به وزن و بحر «خسرو و شيرين» نظامى يعنى در وزن مفاعيلن مفاعيلن فعولن و در بحر هزج مسدّس محذوف سروده شده است. اين مثنوى داراى 1569 بيت است كه وحشى آن را در سال 996 ق به پايان برده است.

مثنوى ناظر و منظور داستان عاشق و معشوقى است كه پس از سالها دورى و هجران و فراق در مصر به يكديگر مى‏رسند. آنچه در اين مثنوى عجيب است، آن است كه برعكس عشق و عاشقى‏هاى معمول كه بين زن و مرد يا دختر و پسر ايجاد مى‏شود، عاشقان اين داستان دو مردند كه نمونه‏هاى آن در ادب فارسى سابقه داشته است؛ مثل عشق محمود به ايّاز كه البتّه اين گونه عشقها غالبا زمينى و مجازى نيستند و در بعضى موارد ممكن است ريشه در مضامين و مفاهيم عالى و بلند عرفانى و اخلاقى و الهى داشته باشند.

محمّدطاهر نصرآبادى معتقد است كه يك مصرع (دهى نظام در درج درس درج دول) در تاريخ مثنوى ناظر و منظور آمده است كه چنانچه آن را نقطه‏دار، بى‏نقطه، متّصل و منفصل بخوانيم، چهار تاريخ از آن مستفاد مى‏شود:[1]

هنر داستانسرايى در منظومه خلدبرين

 

وحشى در توصيف زيبايى دختر پادشاه با هنرمندى خاصّ تك‏تك اجزاى جسمانى و ظاهريش را به نحو احسن برمى‏شمارد:

زلف كجش حلقه كش گوش ماه    چشم غزال از پى چشمش سياه

خال  رخش  داغ  دل  آفتاب        غاليه‏اش   پرده   در  مشك   ناب

انعكاس احوال زمانه

 

وحشى از دو رنگى و نفاق مردمان كه بويى از صدق و صفا و صميميّت نبرده‏اند، مى‏رنجد زيرا وى جهان را از صاف‏دلان و پاك‏ضميران خالى مى‏بيند:

 

صدق ندارد نفس هيچ كس      صادق اگر هست بود صبح و بس

 

بر سر اين لوح رقم مختلف       نيست يكى راست به غير از الف ...

 

*ديوان: 291

گرفتن مضمون شعر از ديگر شاعران در منظومه خلدبرين

 

شرط ادب نيست كه پهلوى شاه       غير شهان را بود آرامگاه

 

ديوان: 387

حافظ:

 

«يار اگر ننشست با ما نيست جاى اعتراض      پادشاهى كامران بود از گدايان عار داشت»

چگونگى توصيفها در منظومه خلدبرين

 

الف ـ سادگى توصيفها

وحشى در بيان اينكه هيچ چيز بهتر از يار وفادار نيست و عالم يارى، عالم عجيبى است به سادگى و روانى مفهوم خود را ذكر مى‏كند:

 

هيچ به از يار وفادار نيست        آنكه وفا نيست در او يار نيست

 

دارى اگر يار ندارى غمى       عالم يارى است عجب عالمى

 

*ديوان: 402

مقالات دیگر...