مضامين غزل هاي وحشي -استغناى معشوق

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
ابزارها
تنظیمات نوشتاری

استغناى معشوق

معشوق وحشى با اغيار همراه است و از وى پرهيز مى‏كند، از آنجايى كه دلبر وحشى داراى حُسن و جمال است بر همه كس ناز مى‏كند و همين امر خاطر وحشى را مكدّر نموده است. مى‏خواهد مغرورش نگاهى به زير پاى خود افكند و او را از سر عجر بنگرد. معشوق وحشى با استغنا و ناز و كبر و سركشى كه در خود به وديعت دارد مبتلايش را آزرده خاطر كرده است.

 

همرهى با غير و از من احتراز از بهر چيست؟

خود چه كردم با تو چندين خشم و ناز از بهر چيست؟

باز با من هر زمانش خشم و نازى ديگر است

خشم و ناز او نمى‏دانم كه باز از بهر چيست؟      *ديوان: 31

 

مى‏رسدت اى پسر بر همه كس ناز كن

حسن و جمال تو را ناز تو در كار هست

 

لازمه عاشقى است رفتن و ديدن ز دور

وز نه ز نزديك هم رخصت ديدار هست



*ديوان: 38

 

آخر اى مغرور گاهى زير پاى خود نگر

زير پاى خود سر عجز گداى خود نگر

اين چه استغنا و ناز است، اين چه كبر و سركشى است

حبة للّه‏ به سوى مبتلاى خود نگر

چون خرامى غمزه را بنشان بر آن دنبال چشم

نيمكشت ناز خلقى بر قفاى خود نگر

 

*ديوان: 93

 

يار دور افتاده‏مان حلّ مراد ما نكرد

مدّتى رفتيم و او يك بار ياد ما نكرد

 

مجلس ما هر دم از يادش بهشتى ديگر است

گرچه هرگز ياد ما حورى‏نژاد ما نكرد

 

بر سر صد راه داد ما به گوش او رسيد

يك ره آن بيدادگر گوشى به داد ما نكرد

 

دل به خاك رهگذارش عمرها پهلو نهاد

او گذارى بر دل خاكى نهاد ما نكرد

 

اعتماد ما يكى صد شد به وحشى زين غزل

كيست كو صد آفرين بر اعتقاد ما نكرد



*ديوان: 71