خلاصه داستان فرهاد و شيرين

خسرو پرويز ، شيرين را رها مى‏ كند، خاطر شيرين غمگين مى‏شود خصوصا اينكه از جاسوسان شهر خبردار مى‏ گردد كه پرويز بناى عشق و عاشقى بر شكر اصفهانى گذاشته است. شيرين تصميم مى‏گيرد از شهر خارج شود و در جايى دلكش و خرّم و سرسبز سكنى گزيند. خادمان و پرستاران شيرين نزهتگاهى دلنشين و پر طراوت در دشت بيستون مى ‏يابند. شيرين پس از وداع با خادمان مشكوى خسرو از قصر خارج مى‏گردد و با ناراحتى تمام به دشت بيستون مى‏ رود.

به دشت كه مى‏ رسد تصميم مى‏ گيرد قصرى زيبا بنا نمايد و استادى هنرمند را جست‏ و جو مى‏ كند. خادمان فرمان شيرين را اطاعت كرده دو استاد هنرمند مى‏ يابند و به وصف شيرين مى‏ پردازند. فرستادگان شيرين به استاد هنرمند ـ فرهاد ـ پاداشهاى گران و سنگين نويد مى‏ دهند و فرهاد كه هنرش را با زر نمى‏ سنجد آشفته مى‏ شود و مى‏ گويد:

 

به ذوق كارفرما كار سازيم      ز مزد كارفرما بى‏ نيازيم

 

 

 

ديوان: 533

ادامه مطلب: خلاصه داستان فرهاد و شيرين

شروع منظومه خلدبرين و قدرت براعت استهلال

 

وحشى در شروع منظومه خلدبرين براعت استهلال مناسبى مى‏آورد. در حكايتى كه از انسان عارف‏مسلكى سخن به ميان مى‏آورد، ابتدا از فوايد گوشه‏نشينى و دامن عزلت فراهم چيدن نكاتى را عرضه مى‏كند و انسانها را به رويگردانى از مردم دنيا كه فريبكار و دغل‏اند دعوت مى‏كند:

روى به مردم منما چون پرى      تا طلبندت به صد افسونگرى

 

رخ منما وز همه در پرده باش       بر صفت روز گذر كرده باش

ادامه مطلب: شروع منظومه خلدبرين و قدرت براعت استهلال

مقدار مبالغه و غلوّ در ستايشهاى وحشى از ممدوحان

از قرن نهم تا اواخر قرن دوازدهم قمرى شاعران به سرودن اشعار مذهبى و قصايد بلند در ستايش ائمه اطهار پرداختند و شاعرانى چون محتشم به دستور شاه تهماسب صفوى شروع به ساختن قصايد دينى كردند. به طورى كه بعدها اين روش معمول گشت و بيشتر شاعران در مضمونهاى دينى و مذهبى و مدح و منقبت امامان به قصيده‏سرايى مى‏پرداختند. صلات اين شاعران بسيار ناچيز و كم بود به همين دليل با اينكه شاعران زيادى اين روش را دنبال مى‏كردند آثار ممتازى جز آثار عده معدودى چون صائب، وحشى و قاآنى و ديگران پديد نيامد. شاعران اين دوره سعى مى‏كردند از روش پيشينيان در قصيده و غزل تتبّع نمايند. وضعيّت مديحه‏سرايى در اين دوره رونق فراوانى يافت شاعران به ستايش خداوند، مدح ائمّه اطهار، پيامبر (ص)، امام على (ع)، امام رضا (ع)، امام زمان (عج)، و غيره مى‏پرداختند و در مناقب آن بزرگواران شعر مى‏سرودند. در اين چهار قرن شاعران بسيار زيادى ظهور كردند كه همه در يك مرتبه نبودند شاعرانى چون: جامى، صائب، قاآنى، وحشى، محتشم، عرفى و چند تن ديگر شاعران متوسّطى بودند كه به مدح سلاطين در ايران و هند مى‏پرداختند. شاعران اين دوره صفات ساختگى و دروغين مملوّ از غلوّ و اغراق به اميد صله و جايزه به ممدوح مى‏دادند.[1]

وحشى در قصايدى كه براى مدح ممدوح مى‏سروده مبالغه به خرج مى‏داده است و مانند انورى شاعر قصيده‏سرا و مدّاح قرن ششم كه به قصيده‏سرايى علاقه خاصّى دارد و آن را مهم مى‏شمارد، سبكى مخصوص پديد آورده كه به زبان محاوره عمومى نزديك كرده است. درست است سراسر قصيده‏هاى انورى مديحه‏سرايى است ولى از هنر قصيده‏سرايى برخوردار است و الحق كه وحشى نيز داراى چنين هنرمندى بوده است.[2]

ادامه مطلب: مقدار مبالغه و غلوّ در ستايشهاى وحشى از ممدوحان

مديحه در غزل

وحشى چون شاعران گذشته اشعار مدحى در مدح پادشاهان و امرا و بزرگان زمانش سروده است. وى پس از طرح غزل و سرودن چند بيت، در خاتمه به مدح امير موردنظر مى‏پردازد.

در اشعار حافظ، غزلهايى در مدح «ابواسحاق اينجو (م 758 ه .)، شاه‏شجاع (م 786 ه .)، شاه‏منصور (م 795 ه .)، سلطان احمدبن شيخ اويس (م 784ـ813 ه .)، حاجى قوام‏الدّين محمّد صاحب عيار كلانتر شهر شيراز وزير شاه‏شجاع (م 755 ه .)، حاجى قوام‏الدّين حسن تمغاجى (م 754 ه .)، غياث‏الدّين بن سلطان سكندر فرمانرواى بنگال»

 

جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد

ز خاك بارگه كبرياى شاه‏شجاع

ادامه مطلب: مديحه در غزل

وصف طبيعت

وحشى از فرارسيدن بهار نو در بوستان بى‏ دوستان رنجور است و آن را همچون ميل آتشينى در چشم نهال ارغوان مى‏ داند. ساقى بزم بهار با خنديدن گل سورى در جام زمرّد فام خيرى زعفران مى‏ ريزد. با وزش نسيم صبح غنچه به روى بلبل شب زنده ‏دار مى ‏خندد. در فصل بهار بر سر هر شاخه گلى مرغى خوش آواز به نغمه‏ سرايى مشغول است و اين وحشى عاشق مهجور است كه چون برگ شقايق مُهر خاموشى بر لب دارد.

ادامه مطلب: وصف طبيعت و بهار در شعر وحشی بافقی

نگاه از ديدگاه وحشى

وحشى در نگاه گرم اوّل معشوق مى‏سوزد در حالى كه نمى‏داند «اين شعله تغافل طاقت‏گداز چيست؟»

وحشى از اداى نگاه نهانى معشوق پى به مهربانى پنهانى مى‏برد. چشمها سخن مى‏گويند. همان گونه كه چشم محبوب وحشى از ظاهر حال زارش خبر مى‏پرسد. نگاه دلبر وحشى قاصد صد لطف نهان است. به نظر وحشى، نگاهها و چشمها، آدمى را از سخن گفتن بى‏نياز مى‏سازد.

 

ما خود بسوختيم در اوّل نگاه گرم

اين شعله تغافل طاقت‏گداز چيست؟

ادامه مطلب: نگاه از ديدگاه وحشى

هنر داستانسرايى وحشى در مثنوى فرهاد و شيرين

 

الهى   سينه‏ اى   ده   آتش    افروز              در آن سينه دلى  وان دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزى نيست، دل نيست           دل افسرده غير از آب و گل نيست

دلم   پر  شعله   گردان  ، سينه  پر دود            زبانم  كن  به  گفتن  آتش آلود ...

 

*ديوان: 493

ادامه مطلب: هنر داستانسرايى وحشى در مثنوى فرهاد و شيرين

مقالات دیگر...