انعكاس احوال زمانه

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

انعكاس احوال زمانه

 

وحشى اشاره به ظلم و جور و نابسامانى اوضاع زمانه خويشتن دارد:

جهان را كار رفت از دست درياب        برآور يا رسول‏اللّه‏ سر از خواب

 

*ديوان: 422

وحشى در نعت حضرت على (ع) از ظلم زمانه سخن به زبان مى‏آورد و از وى استمداد مى‏طلبد؛ زيرا شيعيان و مسلمانان معتقدند كه با ظهور امام زمان (عج) ظلم و جور عالم خاتمه مى‏يابد. از اين رو از آن امام مى‏خواهد كه ظهور صاحب زمان را فرمان دهد تا ظلم به پايان رسد:

 

بخار ظلم اين درياى پر شور         چراغ معدلت را كرده بى‏نور

 

مگر فرمان دهى صاحب زمان را

كه شمعى از تو افروزد جهان را

 

... از اين دجّال‏طبعان وا رهد دور

نماند كار و بار عالم اين طور

 

بناى ظلم در دوران نماند

جهان زين بيشتر ويران نماند



*ديوان: 426 و 427

از ابيات زير مستفاد مى‏شود كه در دوران وحشى بازار شعر و شاعرى كساد بوده و خريدارى نداشته است و شاعران در تنگنا بوده‏اند، زيرا چون دوره‏هاى قبل از طرف پادشاهان صله و پاداش كلان دريافت نمى‏نمودند و پادشاهان صفوى شعر مذهبى را ترجيح مى‏دادند:

 

متاعت گرچه كاسد گشت بسيار

هنوزت مى‏شود پيدا خريدار

 

... پى اين جنس بازارى طلب كن

براى خود خريدارى طلب كن



در يك بيت زير شايد منظور وحشى از آوردن كلمه «جايى دگر» سرزمين هند بوده كه در آن زمان مركز رونق شعر و ادب فارسى بوده است و بسيارى از شاعران ايرانى براى گذراندن روزى و امرار معاش بدانجا عزيمت مى‏كردند؛ چنين برمى‏آيد كه وحشى چندان بى‏علاقه به سفر به هند نبوده است.

 

نه يك كشور در اين ديرينه كاخ است

بود جايى دگر، عالم فراخ است

 

كريمى را به بخت دور خوش كن

متاع خويش او را پيشكش كن



*ديوان: 429

شايد منظور وحشى از دو بيت زير، لئيم‏طبعى و خوارى بعضى شاعران آن دوران باشد كه به هر درگاهى مى‏رفتند تا پادشاهى را مدح كنند و صله و جايزه و انعام دريافت نمايند:

 

چو سگ تا چند بر هر در فتادن

پى نانى عذاب خويش دادن

 

به اين سگ طبعى از خود باد ننگت

كه بهر لقمه‏اى كافتد به چنگت

 

بود هر دم سرت بر آستانى

كشى هر لحظه جور پاسبانى



*ديوان: 432 و 433

 

در اوضاع نابسامان وحشى دوستان به دشمنان مبدّل شده‏اند و يار موافق و همراهى صميمى يافت نمى‏شود:

 

ز ما دلگير گرديدند ياران

به جان گشتند دشمن، دوستاران

 

خوش آن كس را كه يك جا نيست مسكن

نه كس را دوست مى‏بيند نه دشمن



*ديوان: 449

در زمان وحشى گروهى ايّام به كام بودند و عدّه‏اى ديگر به رنج و تعب روزگار مى‏گذراندند:

 

بلى اين است قانون زمانه

نه امروز است در دور اين ترانه

 

يكى ماتم گزيند ديگرى سور

يكى را تخت منزل، ديگرى گور

 

يكى را بهر ماتم كاه پاشند

يكى را زر به مسندگاه پاشند

 

يكى را خود زر بر كوهه زين

چو طفلان كرده جا بر اسب چوبين

 

يكى بر اسب جولانى نشسته

به زين زر ركاب سيم بسته

 

يكى بر فرق، تاج زر نهاده

يكى خشت لحد بر سر نهاده

 

يكى را زير تخت خاك مسكن

يكى را روى تخت زر نشيمن



*ديوان: 466

در زمان وحشى مهركيشان و خوبرويان و انسانهاى شايسته زير خاك خفته‏اند:

 

خوشا ايّام وصل مهركيشان

كجا رفتند ايشان، ياد از ايشان

 

همه رفتند و زير خاك خفتند

به سان گنج يك‏يك رو نهفتند

 

به جامى سر به سر رفتند از هوش

همه زين بزمشان بردند بر دوش



*ديوان: 477

افغان وحشى به خاطر از دست دادن ياران وفادار از جفاپيشگى چرخ جفاكار و سپس نوحه در رثاى برادر عزيز و سخندانش مرادى:

 

فغان كز خوارى چرخ جفاكار

همه رفتند ياران وفادار

 

مگر ملك فنا جايى است دلكش

كه هر كس رفت كرد آنجا فروكش



نيامد كس كز ايشان حال پرسيم

ز دمسازان خود احوال پرسيم

 

كه در زير زمين احوالشان چيست

جدا از دوستداران حالشان چيست

 

مرا حال برادر چيست آنجا

رفيق و مونس او كيست آنجا

 

برادر نِى كه نور ديده من

مراد جان محنت ديده من

 

مرادى خسرو ملك معانى

سرافراز سرير نكته دانى

 

سمند عزم تا زين خاكدان راند

هزاران بكر معنى بى‏پدر ماند



*ديوان: 478

وحشى از ياران بى‏وفا و جفاكار بيزار است:

 

ز ياران بى‏وفايى بد جفايى است

خوشا ياران كه ايشان را جفا نيست

 

فغان از بى‏وفايان زمانه

به افسون جفاكارى فسانه

 

مجو وحشى وفا از مردم دهر

كه كار شهد نايد هرگز از زهر

 

از اين عقرب نهادان واى و صد واى

كه بر دل جاى زخمى ماند صد جاى

 

چنين ياران كه اندر روزگارند

بسى آزارها در پرده دارند



*ديوان: 488

وحشى حتّى از عريان‏تنان بيم دارد:

 

بسى عريان تنان را جاى بيم است

از آن عقرب كه در زير گليم است

 

نه‏اى نقش گليم آخر چنين چند

توانى بود در يك جاى پيوند



*ديوان: 488