خلاصه داستان مثنوى ناظر و منظور

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

logoخلاصه داستان مثنوى ناظر و منظور

در كشور چين شهريار كامگارى بود به نام نظر و وزيرى دانا داشت به نام نظير، هر دو از نعمت فرزند نوميد بودند. روزى به شكار رفتند، از لشكر دور افتادند و تشنه به ويرانه‏اى رسيدند. در آن ويرانه پير با صفايى را ديدند. شاه و وزير از اسب پياده شدند و راز بى‏فرزندى خود را بر وى آشكار نمودند. پير عارف بهى زرد و انارى سرخ آورد. انار را به پادشاه و بهْ را به وزير داد و مژده صاحب فرزند شدنشان را در آينده نزديك به آنها داد. امّا خاطرنشان ساخت كه فرزند وزير زار و غمگين و زردرنگ و عاشق‏ پيشه مى‏ گردد.

وزير از اينكه بالاخره صاحب فرزند مى ‏شود، خوشحال شد ولى از سخن پير در باب فرزندش پريشان‏ خاطر گشت. پس از اينكه پادشاه و وزير به بستان سراى خود رفتند پس از نه ماه و نه روز هر دو صاحب فرزندى شدند. پادشاه فرمان داد نام فرزندش را «منظور» و نام فرزند وزير را «ناظر» گذارند. سپس هر دو را به دايه سپردند و به تدريج رشد يافتند. پس از اينكه قدرى بزرگ شدند هر دو به مكتب رفتند. معلّم هر دو را دوست مى‏ داشت و اكرام مى‏ كرد. منظور بسيار زيبا بود و ناظر كم‏ كم عاشق وى گرديد. شبى ناظر در خواب خود را در بيابان غم و دشت بلا ديد كه تپّه‏ هاى ريگ فراوانى در آنجا بود و از هر سو پر از مصيبت پس از بيدارى وحشت نمود كه مبادا اين خواب به وقوع بپيوندد.

به تدريج عشق ناظر و منظور بالا گرفت به طورى كه ناظر از حال و هواى درس و مكتب خارج گشت. معلّم اين نكته را دريافت وى را خطاب و عتاب كرد و ناظر از غيرت عشق لوح خويش را به سر استاد كوفت. معلّم خشمگين به در خانه وزير رفت و عشق ناظر را به منظور بيان كرد. وزير تصميم گرفت ناظر را تنبيه كند. معلّم مانع آن كار شد كه سودى ندارد. سپس تصميم گرفت براى اينكه اين خبر به گوش پادشاه نرسد، ناظر را به همراه كاروانى به بهانه تجارت از شهر و ديار دور سازد. ناظر رنج سفر را تحمّل مى‏ كرد روز نوميدى و افسوس بود كه ناگهان كاروانى از دور رسيد يكى از دوستان همدرسش را در آنجا يافت و با وى سخن گفت. نامه‏ اى نوشت و بدو داد تا به منظور برساند. ناظر و همراهان طىّ واديه هاى متوالى روزى بر لب دريا رسيدند و سوار بر كشتى شدند. از آن طرف همدرس ناظر با كاروان حركت كرد و به چين رسيد و نامه ناظر را به منظور داد. حال منظور دگرگون شد و تصميم گرفت به بهانه شكار از شهر خارج شود و خود را به هر طريقى كه شده به ناظر برساند. منظور پس از رخصت از پدر همراه با لشكريان روانه شكارگاه شد.

شب هنگام كه لشكريان به خواب رفتند منظور پنهانى از خيمه‏ گاه لشكريان دور شد. لشكريان كه از خواب بيدار شدند منظور را نيافتند به سوى شهر رفتند و جريان را براى شاه خبر دادند. شاه مدهوش شد. از تخت فرو افتاد. فرستادگان به اطراف جهان گسيل داشتند و ليكن سودى نبخشيد. منظور خروشان و شتابان دشتها را پشت سر هم مى ‏پيمود تا اينكه به مرغزارى رسيد از اسب فرود آمد و به روى سبزه ‏ها افتاد و خوابيد.

پس از چندى ناگهان از آواز سمّ اسب بيدار شد. شيرى را از دور ديد بلافاصله با شمشير او را كشت. سوار بر اسب شد و پس از مدّتى شهرى را از دور ديد، دروازه ‏بان از منظور پرسيد چه گونه از شير بيشه به سلامت جستى؟ منظور خشنود شد و بر خود مى‏ باليد. پير دروازه ‏بان منظور را به منزلگاه خويش برد و سپس به درگاه شاه مصر رفت. شجاعت منظور به گوش شاه و وزيران رسيد و همه به تعجّب و حيرت افتادند. مردم از منظور استقبال پر شكوهى نمودند، شاه جايگاهى را براى شهزاده چين تعيين كرد و به بزم خسروانه ره يافت. پس از مدّتى رسولان قيصر روم براى خواستگارى به دربار شاه مصر رفتند و نااميد بازگشتند خبر به قيصر روم رسيد آشفته شد و اسباب جدال را فراهم نمود. شهزاده منظور به جنگ با سپاه روم پرداخت و سرانجام پيروز و موفّق بازگشت. از آن طرف ناظر در كشتى از فرط سوز و گداز كارش به جنون كشيد. همراهان او را به زنجير كشيدند در حالى كه ناله‏اش قطع نمى‏شد. كشتى در كنار نيل لنگر انداخت، ناظر، منظور را در خواب ديد از شوق وصل از خواب برخاست، زنجيرها را پاره كرد و از آنجا فرار نمود. غلامان به جست‏وجوى ناظر پرداختند ولى او را نيافتند. ناظر در كنار سرزمين مصر در كوهى بلند و با شكوه كه غارى تنگ و تاريك داشت سكنى گزيد. پس از
مدّتى دام و دد رام او گشته و به گردش جمع شدند. منظور نيز كه در كشور مصر بسر مى‏برد از شدّت گرمى هوا از پادشاه خواست تا به بيرون از شهر رفته در آب و هوايى خوش مسكن گزينند. به مكانى سبز و پر طراوت رسيدند. روزى شاهزاده منظور به قصد شكار كبك بيرون رفت و باز شكارى او را به بيابانهاى دور راند. تشنگى بر او مستولى شد و سرانجام به غارى رسيد كه پر از دد و دام بود كه اطراف ژوليده مويى ـ ناظر ـ قرار داشتند. ناظر، منظور را شناخت. به وصالش نايل آمد و سر بر زانوى او نهاد و به شادى به لشكرگاه رفتند. خبر به شاه مصر رسيد. آنان را استقبال و اكرام نمود. پادشاه تصميم گرفت دختر خود را به همسرى منظور درآورد. پس چندى مرگ شهريار نزديك شد، به منظور سفارش كرد تا بر تخت فرمانروايى بنشيند. پس از مرگ شاه، منظور به پادشاهى رسيد، ناظر را وزير خود نمود، و ساليان سال با هم به خوشى به سر بردند.

وحشى در خاتمه داستان به نعت پيامبر اكرم و دعا نيز مى‏پردازد.