صنايع ادبى در غزلهاى وحشى و درصد متوسّط آن

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

صنايع ادبى در غزلهاى وحشى و درصد متوسّط آن

 

وحشى چون شاعران گذشته و سخن‏سرايان و سبك هندى و مكتب وقوع به صنايع ادبى در شعر اهمّيّت مى‏داده است. وى هر جا كه لازم بود از فنون و بلاغت صناعات ادبى و معانى و بيان و ديگر آرايشهاى لفظى و معنوى استفاده مى‏كرده است امّا نه به صورت افراط و زياده‏روى كه مفهوم و درك معنى را دشوار سازد بلكه به ضرورت و براى تزيين و آرايش كلام. صنعت لفظى و معنوى در شعرش يافت مى‏شود. وحشى شاعر جناس است و دايما در پى آن است كه جناس بيافريند وى انواع جناس تام مماثل، لاحق، زايد، محرّف، مطرّف، اشتقاق، شبه اشتقاق را در شعرش به كار مى‏گيرد همين طور از انواع اضافه‏ها، تشبيهى، استعارى، اقترانى مدد مى‏جويد. در شعرش انواع تشبيهات مؤكّد و مضمر و صريح، همين طور ايهام تناسب، كنايه، مجاز، موازنه ردالعجز الى الصدر، حشو مليح، تضاد و طباق، حسن تعليل، تجاهل العارف، تلميح، تشخيص و حتّى موسيقى حروف يافت مى‏شود كه شعرش را زيباتر و اصولى‏تر نموده است. درصد متوسط صنايع ادبى در شعر وحشى تناسب و مراعات نظير است كه به حد وفور يافت مى‏شود. در ضمن صنعت ارسال‏المثل كماكان چون نگين انگشترى مابين غزليّاتش جلوه‏گرى مى‏كند.

براى نمونه، شواهدى از صنايع ادبى در شعر وحشى آورده مى‏شود:

جناس زايد



خيل خيال كيست اين كز در چشمخانه‏ها

مى‏كشد اين چنين برون خلوتيان خواب را



*ديوان: 4

 

گنج صبرى بيش از اين در دل به قدر خويش بود

لشكر غم كرد غارت نقد اين گنجينه را



*ديوان: 11

 

مختصر كردم سخن وحشى است كز سر كرده پا

بهر پابوس سگان ميرميران آمده است



*ديوان: 26

جناس اشتقاق

 

پيش تو من كم ز اغيارم وگرنه فرق هست

مردم بى امتياز و عاشق ممتاز را



*ديوان: 6

 

نبود طلوع از برج ما آن ماه مهرافروز را

تغيير طالع چون كنم اين اختر بد روز را



*ديوان: 6

 

وحشيم من كى مرا وحشت گذارد پيش تو

گرچه مى‏دانم كه در بزم تو گنجاييم هست



*ديوان: 41

 

چشمه فيض گشا خاطر فيّاض شماست

وه چه باشد كه به ما طبع روانى بدهد



*ديوان: 74

 

به رهت مقام كردم، نگذاشتى مقيمم

به اسير خود نبودى تو در اين مقام هرگز



*ديوان: 95

 

تو نشسته در مقابل من و صد خيال باطل

كه به عالم تخيّل به كه اتّصال دارى



*ديوان: 155

 

من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را

به يك پرواز بى‏هنگام كردم مبتلا خود را



*ديوان: 5

جناس شبه اشتقاق

 

نرخ بالا كن متاع غمزه غمّاز را

شيوه را بشناس قيمت، قدر مشكن ناز را




*ديوان: 6

 

مى‏رمد وحشى آن غزال از من

هرگزش ميل آرميدن نيست



*ديوان: 36

 

 

رحمى نمى‏كنى، مگر اين محرمان تو

اظهار حال ما به تو اصلاً نمى‏كنند



*ديوان: 67

جناس مطرّف

 

همچو وحشى گه به تيغم مى‏نوازد گه به تير

مرحمت نگرفته باز آن دلنواز از من هنوز



*ديوان: 96

جناس تام مماثل

 

كوهكن ز يار شيرين و لب جان پرورش

جان شيرين داد و غير از تيشه نامد بر سرش



*ديوان: 103

 

غزال ما نگردد رام وحشى

نديدم اين چنين وحشى غزالى



*ديوان: 159

جناس لاحق

 

بر آن بودم كه در راه وفايش عمرها باشم

چو مى‏ديدم كه از حد مى‏برد جور و جفا رفتم



*ديوان: 132

 

از بى‏حقيقتى است شكايت ز مردمى

كز بهر ما هزار حكايت شنيده‏اند



*ديوان: 76

جناس محرّف

 

دلم امروز از آن لب هر زمان شكرى دگر دارد

زبان كز شكوه‏ام پر زهر بود اكنون شكر دارد



*ديوان: 51

 

به رهت مقام كردم، نگذاشتى مقيمم

به اسير خود نبودى تو در اين مقام هرگز




*ديوان: 95

جناس خط

 

اى عزيزان بار خواهم بست يار من كجاست

حاضرش سازيد تا من كارسازى مى‏كنم



*ديوان: 128

 

غافل است او از من و دردم شود هر روز بيش

اندكى زين درد بيش از پيش مى‏گويم به او



*ديوان: 146

تلميح

 

ناتوان مورى به پابوس سليمان آمده است

ذرّه‏اى در سايه خورشيد تابان آمده است



ديوان: 26

داستان مور و سليمان: قرآن: قالت نملة ... لايشعرون) سوره 18 آيه 27.

*

 

تشنه ديدار كز وى تا اجل يك گام بود

اينك اينك بر كنار آب حيوان آمده است



ديوان: 26

آب حيوان، آب حيات‏بخش، تلميحى است به داستان اسكندر كه در جست‏وجوى آب حيات بود. آبى كه در چشمه‏اى در محلّ ظلمانى واقع است كه هر كس از آن بنوشد عمرى جاويد مى‏يابد. (ر.ك: فرهنگ تلميحات: 114)

*

 

ما و ميخانه كه تمكين گدايى در او

شوكت شاهى اسكندر و دارا ببرد



ديوان: 49

اسكندر و دارا تلميحى است به نامهاى اسكندر پادشاه مقتدر يونانى كه زمانى بخش وسيعى از جهان از جمله ايران و هند را زير سلطه داشت و دارا پسر داراب پادشاه كيانى كه به عظمت و شكوه معروف است با اين دو همزمان بوده‏اند.

*



پاى تا بسر بيم و اميدم كه طور عشق را

غايت نوميدى و اميدوارى گفته‏اند



ديوان: 76

تلميحى است به واقعه تجلّى خداوند به كوه طور و مدهوش كردن موسى.

*

 

كوى تو كه باغ ارم روضه خلد است

انگار كه ديديم نديديم، نديديم



ديوان: 122

تلميحى است به نام باغى كه شدادبن عاد در زمان داوود پيامبر ساخت. نزد برخى نام يكى از باغهاى بهشت است به هرحال باغ شدّاد مثل والاى باغهاى خرّم و باصفاست.[1]

*

 

از شيوه منظور كند هر چه كند

ميل اين فتنه نخست از طرف ناظر نيست

 

عيب مجنون مكن اى منكر ليلى كه در او

حالتى هست كه آن بر همه كس ظاهر نيست



*ديوان: 37

 

اين عشق بلايى است شنيدى كه چها ديد

يعقوب كه دل در كف مهر پسرش داشت



*ديوان: 42

 

سر خسرو ز گل گردد گران فرهاد را نازم

كه گلگون را به گردن گيرد و از بيستون آرد



*ديوان: 48

ردالعجز الى الصدر

 

خانه پر بود از متاع صبر اين ديوانه را

سوخت عشق خانه سوز اوّل متاع خانه را



*ديوان: 10

 

بار حرمان بر نتابد خاطر نازك‏دلان

عمر من بر جان وحشى نه اگر باريت هست



*ديوان: 39

 

به ديگرى دهم اين دل كه خوار كرده توست

چرا كه عاشق تو دارد اعتبار دگر




*ديوان: 92

تشبيه مؤكّد

 

گر توتيايى افكنى در ديده‏ام از راه خود

از رشك چشم خود نمك در ديده اختر كنم



*ديوان: 129

 

سگ‏خوارى كش عشقم به گردن طوق خرسندى

اگر خوان اميدى گسترى يك استخوانم ده

 

*ديوان: 148

 

 

تشخيص

 

چون سبزه قدم بر لب جويى ننهاديم

چون لاله قدح بر لب آبى نكشيديم



*ديوان: 127

 

سبك باش اى صباح روز عشرت بس گران خيزى

تو هم از حد درازى اى شب اندوه كوته شو

 

*ديوان: 143

سياقه‏الاعداد

 

من بودم و دل بود و كنارى و فراغى

اين عشق كجا بود كه ناگه به ميان جست



*ديوان: 24

ايهام تناسب

 

ز من عشقى بگو ديوانگان عشق را وحشى

كه من زنجير كردم پاره در دارالشفا رفتم



ديوان: 132

دارالشّفا: 1ـ تيمارستان 2ـ محله‏اى بوده جنب محله سكونت وحشى يعنى پير برج و چنانكه در كتب تاريخ يزد آمده در آن محّله دارالشفا قرار داشته است.

 

وحشى بيتى مشابه اين دارد:

 

دل اگر ديوانه شد، دارالشفاى صبر هست

مى‏كنم يك هفته‏اش زنجير، عاقل مى‏شود



*ديوان: 68

 

تغافل رطل پر كرده است وحشى ظرف مى‏بايد

نگاهى جانب اين كاسه مردآزما مى‏كن

 

ظرف: 1ـ آوند 2ـ ظرفيّت و توانايى.ديوان: 141

*

 

دوش در مجلس به بوى زلف او آهى زدم

آتشى افتاد در مجمر كه دود از عود خاست



بو: 1ـ اميد، 2ـ بوديوان: 16

عود: 1ـ آلت موسيقى، 2ـ مادّه‏اى كه هنگام سوختن بوى خوش مى‏دهد.

*

 

لب كنى شيرين و پرسى كيست چون بينى مرا

بنده‏ام يعنى نمى‏دانى كه فرهاد تو كيست



شيرين: 1ـ شيرين، 2ـ نام معشوقه خسرو پرويز و فرهادديوان: 29

*

 

مير مجلس را چه بگشايد ز من جز درد سر

زانكه چنگ من به قانون حريفان ساز نيست



قانون: 1ـ پرده موسيقى، 2ـ رسم و روش و آيين و قاعدهديوان: 37

*

تجاهل‏العارف

 

شمع سرگرم به تاج سر خويش است چرا

با چنين زندگيى كز سر شب تا سحر است



*ديوان: 17

 

وحشى نهفته نيست كه آن گرم رو كه بود

اين آتش نهفته كه زد شعله آه كيست



*ديوان: 30

 

مى‏يابم از خود حسرتى باز از فراق كيست‏اين

آماده صد گريه‏ام از اشتياق كيست اين ... الخ




ديوان: 141

حسن تعليل

 

وحشى به دل اين آتش سوزنده چو فانوس

از پرتو آن شمع برافروخته دارم



*ديوان: 127

 

آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت

بهر چه برفروخت چو بشنيد نام من



*ديوان: 140

تضادّ و طباق

 

چو از اظهار عشقم خويش را بيگانه مى‏دارى

نمى‏بايست كرد اوّل به اين حرف آشنا خود را

 

*ديوان: 5

 

ناتوان مورى به پابوس سليمان آمده است

ذرّه‏اى در سايه خورشيد تابان آمده است



*ديوان: 26

 

 

جايى كه بود خاك به صد عزّت سرمه

بى‏قدرتر از خاك رهم، عزّتم اين است



ديوان: 27

 

پيش تو من كم ز اغيارم وگرنه فرق هست

مردم بى‏امتياز و عاشق ممتاز را



*ديوان: 6

 

عشقم خراش سينه شد گو لطف تو مرهم منه

گر التفاتى مى‏كنى ناسور كن اين ريش را



*ديوان: 8

 

در آه ما نهفته خزان و بهار حسن

تأثيرهاست با نفس گرم و سرد ما



*ديوان: 12

مراعات نظير

 

نه دستى داشتم بر سر نه پايى داشتم در گل

به دست خويش كردم اين چنين بى‏دست و پا خود را

 

 

*ديوان: 5

 

مى ز رطل عشق خوردن كار هر بى‏ظرف نيست

وحشيى بايد كه بر لب گيرد اين پيمانه را

 

*ديوان: 10

 

ابروى تو جنبيد و خدنگى ز كمان جست

بر سينه چنان خورد كه از جوشن جان جست



*ديوان: 24

 

گردن بنه اى بسته رنجير محبّت

كز رحمت اين بند به كوشش نتوان جست



*ديوان: 24

 

گفتم كه مگر پاس تف سينه توان داشت

حرفى به زبان آمد و آتش ز دهان جست



*ديوان: 24

 

قطرهاى ناچيز كو را برد ابر تفرقه

رفته از عمان و ديگر سوى عمان آمده است



*ديوان: 26

 

بازى عشق است كاينجا عاقلان در ششدرند

عقل كى منصوبه اين نرد مى‏داند كه چيست



*ديوان: 32

 

به هواى باغ مرغان همه بالها گشاده

به شكنج دام مرغى چه كند كه پر ندارد



*ديوان: 54

 

آن مستى تو دوش ز پيمانه كه بود

چندين شراب در خم و خمخانه كه بود

 

اين مرغ زود دام كه آورد نقل و مى

دام فريب آب كه و دانه كه بود



*ديوان: 60

 

مى بى‏صفا، نى بى‏نوا، وقت است اگر در بزم ما

ساقى مى ديگر دهد مطرب رهى ديگر زند



*ديوان: 65

حشو مليح

 

وحشى سخن نقص بتان بيهده گويى است

خوبند الهى كه بسى سال بمانند




*ديوان: 85

 

ياران خداى را به سوى او گذر كنيد

باشد كش اين خيال ز خاطر بدر كنيد



*ديوان: 89

موسيقى حروف

 

ابروى تو جنبيد و خدنگى ز كمان جست

بر سينه چنان خورد كه از جوشن جان جست



موسيقى در حروف ج (توزيع حروف در حرف ج).ديوان: 24

*

 

اين چشم چه بود آه كه ناگاه گشودى

اين فتنه دگر چيست كه از خوب گران جست



(توزيع حروف در حرف گ).ديوان: 24

*

 

در جرگه او گردن جان بست به فتراك

هر صيد كه از قيد كمند دگران جست



(توزيع حروف در حرف گ).ديوان: 24

*

 

تا به كى اين رمز و ايما، اين معمّا تا به چند

چند درد سر دهم كين آمده است، آن آمده است

 

(مصراع نخست توزيع حروف، حرف «ى» است).*

 

شوخى كه برون آمده شب مست و سرانداز

تيغم زده و كشته و نشناخته، اين است



(توزيع حروف در حرف ش).ديوان: 28

*

 

تا قسمتم ز ميكده آرزوى كيست

رطل ميى كه مست شوم، در سبوى كيست



(توزيع حروف دو حرف «س»)ديوان: 30

*

 

دل را كمند شوق كه خواهد گلو فشرد

آن پيچ و تاب تعبيه در تار موى كيست




(توزيع حروف حرف «ت»)  مصرع دوّمديوان: 30

*

 

آتش سردى كه بگدازد درون سنگ را

هر كرا بوده است آه سرد، مى‏داند كه چيست



(توزيع حروف در حرف «س»)ديوان: 32

*

 

بار حرمان برنتابد خاطر نازك دلان

عمر من بر جان وحشى نه اگر باريت هست



(توزيع حروف در حرف «ر»)ديوان: 39

*

موازنه

 

روم به جاى دگر، دل دهم به يار دگر

هواى يار دگر دارم و ديار دگر



*ديوان: 92

 

اين را كشد به وادى و آن را برد به كوه

زينها بس است تا چه بود اقتضاى حسن



*ديوان: 108

اغراق

 

گريه بس كرده‏ام اى جغدنشين فارغ بال

كه خطر نيست در اين خانه ز سيلاب امشب



*ديوان: 14

 

عرصه‏گاهى كه شكوه تو كند عرض سپاه

طول و عرضش همه ايران و همه توران باد



*ديوان: 48

 

زبان خامه من سوخت زين غزل وحشى

مگر زبانه‏اى از آتش نهانم بود



*ديوان: 59

غلوّ

 

مى‏كشيدند ملايك همه چون سرمه به چشم

هر غبارى كه تو را از سم توسن برخاست



*ديوان: 21



گردون ذخيره سازد گرد سم سمندش

كز بهر چشم گردون اين توتيا بماند



*ديوان: 70

صنعت تشخيص

 

شام هجران تو تشريف به هرجا ببرد

در پس و پيش هزاران شب يلدا ببرد



*ديوان: 50

 

سحر گل خنده مى‏زد بر شكايت گويى بلبل

كه اين نادان مگر كز ما وفادارى طمع دارد



*ديوان: 51

 

اى باد سرگذشت جدايى به گل بگوى

زين بلبلان كه سر به پر اندر كشيده‏اند



*ديوان: 75

حسن طلب

 

آن جواهر كه توان كرد نثار تو كم است

هم مگر همّت تو بحرى و كانى بدهد



*ديوان: 74

حشو مليح

 

مبادا يا رب آن روزى كه من از چشم يار افتم

كه گر از چشم يار افتم ز چشم اعتبار افتم



*

 

ز يمن عشق بر وضع جهان خوش خنده‏ها كردم

معاذاللّه‏ اگر روزى به دست روزگار افتم

 

*ديوان: 116

 

نعوذ باللّه‏ اگر بگذرى به جانب غير

تو مى‏خرامى و من رشك بر زمين دارم



*ديوان: 124

 

به راندن از تو شكايت كنم خدا مكناد

شكايت ار كنم آزار بيش از اين دارم



*ديوان: 124

تمثيل



عشق غالب گشت اگر در بزم او آهى زدم

كى فروزان گشت جايى كاتشى دودى نداشت



*ديوان: 43

 

پروانه كه و محرمى خلوت فانوس

چون در حرم شمع ره باد نباشد



*ديوان: 57

 

حقوق خدمت صد ساله لعب اطفال است

به كشورى كه در آن كودكان خداوندند



*ديوان: 66

ارسال‏المثل

 

مى ز رطل عشق خورن كار هر بى‏ظرف نيست

وحشيى بايد كه بر لب گيرد اين پيمانه را

 

*ديوان: 10

 

هر متاعى را در اين بازار نرخى بسته‏اند

قند اگر بسيار شد ما نرخ شكّر نشكنيم



*ديوان: 117

 


[1]×. ر.ك: فرهنگ تلميحات: 361.