تازگى توصيفها و مقدار تقليدها

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

تازگى توصيفها و مقدار تقليدها

 

از قرن نهم به بعد عدّه‏اى از شاعران تلاش نمودند از مضامين و مفاهيم تقليدى و تكرارى بپرهيزند و به جاى آن به بيان احساسات قلبى و مكنونات درونى بپردازند. گروهى كه خود را به مكتب وقوع وابسته مى‏دانستند از جمله وحشى، اهلى و هلالى به دنبال اين شيوه برخاستند. امّا دچار مشكل عمده‏اى شدند. حضور زن در آن زمان در صحنه‏هاى سياسى، اجتماعى و به طور كلّى در جامعه مطرح نبود و بردن نامش با غيرت كسان و نزديكانش توأم بود از اينرو شاعران به راحتى نمى‏توانستند به بيان احساسات عاشقانه و صميمانه خود بپردازند و مجبور شدند براى جلوگيرى از هرگونه سوءظن و توهّمات بى‏جا به مرد و پسر عشق ورزند. به دنبال اين مرحله، تحوّلى در شعر فارسى ايجاد شد. پيروان اين شيوه به طمع صلات و هداياى شاهان هند به آن ديار سفر نمودند و اين روش به شيوه «هندى» موسوم شد. سبك هندى بالغ بر دو قرن تداوم يافت و سرانجام به مرحله ابتذال كشيده شد و شعرايى چون عاشق، هاتف، مشتاق، ميرزانصير و آذر مؤلف آتشكده سبك هندى را مطرود شناختند و مدّعى سبك بازگشت شدند.[1]

در سبك هندى بسيارى از شاعران به تتبّع و اقتفا روى آوردند. شاعر كه به دنبال سخن و حرف تازه‏اى بود به دنبال معنى و مضمون زيبا و شايسته مى‏گشت و آن را به دور از هرگونه ابتذال و انحراف به رشته تحرير در
مى‏آورد.[2]

سبكى كه وحشى از آن پيروى مى‏نمود سبكى شيرين، تازه، پر لطافت و بديع و شگرف بود ولى متأسفانه پس از وى مورد توجّه گويندگان و سخن‏سرايان قرار نگرفت و تقريبا در سبك هندى منحل گرديد. شايان ذكر است، سبك هندى و سبك وحشى از زمانى مشخّص به سوى ترقّى و تكامل گام برداشت و در اين سير صعودى سبك وحشى زودتر به مرحله ارتقاى نهايى دست يافت و به واسطه وى خاتمه پذيرفت.[3]

هدف غزل همان گونه كه از نامش پيداست مغازله و معاشقه با معشوق است و شاعر در اين رهگذر با كلمات عاشقانه و پر سوز و گداز به بيان حالات درونى و احساسات عاطفى و قلبى خود مى‏پردازد. با اندكى تفحّص در آثار شعراى بزرگ، اين اصل مسلّم به طور جامع و كامل نيامده است و بجز سخن‏سرايان بزرگى چون سعدى، مولوى، حافظ و وحشى و معدودى ديگر، غزل براى انباشتن ديوان و شاعرى نمودن و هنر خود را با الفاظ و كلمات تصنّعى و تفنّنى آرايش نمودن به كار گرفته مى‏شده است. شاعر براى فضل‏فروشى و تفاخر به سرودن غزل مى‏پرداخته نه براى بيان حالات و اوج التهاب عاطفى خويش. در دوره صفويّه غزل از حالت اصلى خويش خارج گشت و وسيله‏اى در جهت مضمون‏يابى، نكته‏سنجى و باريك‏بينى و هنرنمايى شاعر قرار گرفت به طورى كه مضامين و مفاهيم گوناگون و مختلفى وارد غزل گشت. از اين دوره توصيفها تازه است امّا شعر از فصاحت و بلاغت و جزالت و استحكام عارى گشته و دل را تحت تأثير قرار نمى‏دهد. از مشخّصات و اختصاصات بارز اين دوره موضوع استقبال و نظيره‏گويى از غزلهاى ديگر شاعران است كه در مسابقات ادبى مطرح بوده است.[4]

اشعار شاعران گذشته و همعصر وحشى مورد تقليد و توجّه فكر وى بوده است و چه بسا مضامينى مى‏سروده كه نظير آن مفاهيم را مولوى، سعدى، حافظ و يا بابافغانى سروده بوده‏اند مانند اين بيت وحشى:

 

مژده وصل توام ساخته بى‏تاب امشب

نيست از شادى ديدار مرا خواب امشب

ديوان: 14

مولوى سروده:

 

بر اميد وصل تو مردن خوش است

تلخى هجر تو فوق آتش است




و نيز سعدى در گلستان:

 

اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

 

اين مدّعيان در طلبش بى‏خبرانند

آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد



وحشى حتّى در سرودن مثنوى خلدبرين از واژگان و اصطلاحات نظامى بهره برده است.

وحشى:

 

خلوتيان جمله به خواب عدم

در تتق غيب فرو بسته دم



ديوان: 389

نظامى:

 

تا كرمش در تتق نور بود

خار ز گل نى ز شكر دور بود



 

مقدار تقليدهاى وحشى از گويندگان پيشين:

وحشى در كاربرد بعضى كلمات و تركيبات به سخنان و اشعار گويندگان پيشين نظر داشته، و گاهى عينا همان كلمه و تركيب را در شعر خويش بكار مى‏گرفته است. مثالهايى به عنوان نمونه آورده مى‏شود:

سخن عشق:

 

سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان

ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت



*(حافظ)

 

دل جز ره عشق تو نپويد هرگز

جان جز سخن عشق نگويد هرگز

 

صحراى دلم عشق تو شورستان كرد

تا مهر كسى در آن نرويد هرگز



*(سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير: 49)

 

سخن سر عشق كار دل است

عشق پيرايه و شعار دل است



*(مثنوى‏هاى حكيم سنايى: 134)

چند گويى؟ سخن عشق نكته است و نايافته كام عشق، از عشق خفته است.

*(عبهرالعاشقين: 8)



هر كه را كن مكن هوش و خرد در كار است

مشنو از وى سخن عشق كه او هشيار است



*

 

بارى سخن عاشقى از بهر چه گويند

آنان كه چو خسرو همه گفتار فروشند



*

 

آن را سخن عشق رسد كو به دل از دوست

صد تير بلا گنجد و آزار نگنجد



*

 

خسرو اگر از شعر برانى سخن عشق

احسنت زهى شعرسرايى كه تو باشى



*ديوان اميرخسرو دهلوى: 81، 153، 163، 285

 

حديث خسرو و شيرين فسانه گشت هنوز

همه جهان سخن عشق و نامه فرهاد



*ديوان سيف اسفرنگى: 203

 

سخن عشق جز اشارت نيست

عشق در بند استعارت نيست



*(ديوان عطّار: 152)

 

سخن خواهيم گفتن هر زمانى

ز سر عشق هر دم داستانى

 

سخن عشق اگر پر درد باشد

حقيقت اين سخن نامرد باشد



*هيلاج‏نامه: 27

 

سخن عشق چو بى‏درد بود بر ندهد

جز به گوش هوس و جز به زبانى نرسد



*

 

هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او

جز سخن عاشقى نكته ديگر مپرس



*ديوان مولانا، ج 1: 319، 496

 

شهرت حسن كند زمزمه عشق بلند

شد ز يوسف سخن عشق زليخا مشهور



*ديوان وحشى: 94

سخن سربسته

 

سخن «سربسته» گفتى با حريفان

خدايا زين معمّا پرده بردار

 

 

(حافظ)

 

در كنج خرابات بسى مردانند

كز لوح وجود سِرّها مى‏خوانند

 

بيرون ز شتر گر به احوال فلك

دانند شگفت‏ها و خر مى‏رانند



*مجموعه آثار فارسى شيخ اشراق: 328

 

جز سنايى دگر نگفت كسى

اين چنين گوهرى نسفت كسى

 

هست معنيش «اندرون حجاب»

چون عروسى ز مشك بسته نقاب



*مثنوى‏هاى حكيم‏سنايى: 171

 

از توبه و از گناه آدم

خود هيچ ندانى اى برادر

 

سربسته بگويم ار توانى

بردار به تيغ فكرتش سر



*ديوان سنايى: 272

 

سربسته همچو فندق اشارت همى شنو

مى‏پرس پوست كنده چو بادام كان كدام



*ديوان خاقانى: 302

 

بسى نكته‏هاى گره بسته گفت

كه آن درّ ناسفته را كس نگفت



*

 

سخن‏هاى سربسته دارم بسى

كه نگشايد آن بسته را هر كسى



*اقبالنامه: 109 و 110

 

پژوهنده حال سربست من

نهد تهمت نيست بر هست من



*شرفنامه: 8

 

بلندانى كه راز آهسته گويند

سخنهاى فلك سربسته گويند



*نظامى بنقل لغت‏نامه دهخدا

 

سربسته از آن بگفتم اين حرف

تا بو كه حلوليى كند حال



*ديوان عطار: 339

 

گويد سخن به رمز سر پوشيده

كندر دل او هزار باريكى هست




*ديوان امير خسرو دهلوى: 617

 

من كيم هندوى شكسته زبان

كين دليرى كنم چو بى‏ادبان



*ديوان: 217

 

چو در پرده گفتند اسرار را

از آن پاى لغزيد اغيار را



*محمّدحسن زنورى بنقل نامواره دكتر افشار: 1887

 

فهم اسرار دهانش مكن انديشه كه وهم

حل اين نكته سربسته به پندار كند



*آثار يغمايى جندقى: 138

 

رموز صومعه سربسته گويمت هشدار

مكن ريا و قدح نوش و يار مستان باش



*صفى‏عليشاه: 31

 

راز عشق آن نبود كش به اشارت گويى

سر اين نكته سربسته بيانى دارد



*ديوان مجمر: 56

 

تا شرح دل‏شكستگى خويشتن كنم

در بزم او شكسته زبانى مرا بس است



*ديوان واقف لاهورى: 46

 

در بيان حال خود، وحشى سخن سربسته گفت

نكته‏دان داند كه هر كس محرم اين راز نيست



*ديوان وحشى: 37

نكته عشق

 

آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند

«نكته»ها هست بسى محرم اسرار كجاست

 

(حافظ)

 

اى كه در اسرار غيبى مطلع

«نكته توحيد» مى‏گويى به ما

 

پيش نااهل كشف كردن سر

رنج شايع و كشف «نكته» هباست



*

 

از قصّه جمال تو هر سو حكايتى است

از نكته دهان تو هر دم روايتى است



*



از رموز نحن اقرب نكتهها بايد نمود

پس ميان بورياى يار مى‏بايد نشست



*

 

احمد مكن تو اظهار اسرار خويشتن را

در سينه دار پنهان اين نكتههاى عشقت



*

 

بيا در حلقه ديوانگان باش

كه عاقل نكته مشكل چه داند



*

 

رموز عشق احمد كرد تشريح

نكات عشق را جاهل چه داند



*

 

در بيان حال خود وحشى سخن سربسته گفت

نكته دان داند كه هر كس محرم اين راز نيست

 

*ديوان: 37

 

رموز كشف كرامات سالكان طريق

وراى رمز شناسى و نكتهدانى نيست



*ديوان: 37

 

همه براى تو دارند نكتهها وحشى

جماعتى ز حريفان كه نكتهدان شده‏اند



*ديوان: 89

 

آنها كه آب بقا و صنع كرده‏اند

گفتند نكته اى ز دوام و بقاى عشق



*ديوان: 108

 

رمز عشق

 

مو به مو ققل زبان باش كه در «مذهب عشق»

با بتان جز به لب «رمز» تكلّم كفرست

 

(طالب‏آملى)

 

اى كرده غمت غارت هوش و دل ما

درد تو شد خانه فروش دل ما

 

رمزى كه مقدّسان ازو محرومند

عشق تو به راز گفت به گوش دل ما




*سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير: 4

 

رمز خيرالامور اوسطها

جان من از ميان او گويد



*باباكوهى: 52

 

نصيحت اين همه در پرده با آن طور خودرايى

مگر وحشى نمى‏داند زبان رمز و ايما را



*ديوان: 3

 

تا به كى اين رمز و ايما و اين معمّا تا به چند

چند دردسر دهم كين آمدست آن آمدست



*ديوان: 26

 

رموز كشف و كرامات سالكان طريق

وراى رمزشناسى و نكته‏دانى نيست



*ديوان: 37

 

ز حرف و صوت بيرون است راز عشق من با او

رموز عشق و جدا نيست در گفتار كى گنجد

 

*ديوان: 87

ايما

 

عجز تقرير من آخر به اشارات كشيد

ناله چون راه نفس گم كند «ايما» گردد

 

(بيدل)

 

چند گويم تو را حقيقت سر

عاقلان را كفايت از ايما ست



*

 

از ـ نفخت فيه من روحى ـ دميده عشق تو

از رموز ـ نحن اقرب ـ نكته‏ى ايماى تو



*ديوان احمد جام: 94 و 356

 

داده به دل نوا عطارد

مرغان تو را زبان انشا

 

تا در شب بزم راز گويند

با مردم آشنا به «ايما»



*ديوان سيف اسفرنگى: 477

 

وگر بر گويد از ديده، بگويد رمز و پوشيده

وگر درد طلب دارى بدانى نكته و ايما




*

 

گهى ز بوسه‏ى يار و گهى ز جام عقار

مجال نيست سخن را نه رمز و ايما را



*

 

چون صريح و رمز، قاضى مى‏نداند جان او

دور باشد از دل او رمز و ايما دور دور



*ديوان مولانا، ج 1: 27، 92، 436

 

غير نطق و غير ايما و سجل

صد هزاران ترجمان خيزد ز دل



*دفتر اوّل مثنوى: 75

 

اشارت كردمت ديدى اگر تو صاحب رمزى

حديث من بدانستى اگر از اهل ايمايى



*ديوان شاه داعى، ج 2: 266

 

ماه نوروز ببين از افق

كابروى حورست ز نيلى تتق

 

مى‏كند ايما كه لب از بهر ما

مهر كن اى مهر لبت مهر ما



*تحفه‏الاحرار: 114

 

نصيحت اين همه در پرده با آن طور خودرايى

مگر وحشى نمى‏داند زبان رمز و ايما را



*ديوان: 2

 

تا به كى اين رمز و ايما اين معمّا تا به چند

چند درد سر دهم، كين آمدست آن آمدست



*ديوان: 26

 

معمّاى عشق

 

عقل كجا پى برد شيوه سوداى عشق

باز نيابى به عقل سر «معمّا»ى عشق

 

(عطّار)

 

حلقه‏ى زلف او معمّا گوى

نقش سوداى او سويدا جوى



*حديقه‏الحقيقه: 358

 

چو چشم عقل بگشادى عيان هر نهان ديدى

زبان ذكر بگشادى، بيان هر معمّا كن




*ديوان سنايى: 495

 

خطّ دست شاه ديدم كش معمّا خواند عقل

عقل را خطّ معمّا برنتابد بيش ازين



*

 

تو كى شناسى اين چه معمّاست چون هنوز

ابجد نخوانده‏اى به دبستان صبحگاه



*

 

تو هنوز ابجد خرد خوانى

ور معمّاى عشق مى‏گويى



*ديوان خاقانى: 339، 374، 679

 

ببرم هزار دل را به بديهه معمّا

بخرم هزار جان را به غلوطه نهانى



*ديوان نظامى: 256

 

هر جان كه بدان سر معمّا نرسيد

در شيب فرو رفت و به بالا نرسيد

 

بيچاره دل كسى كه از شومى نفس

از قطرگى افتاده، و به دريا نرسيد



*مختارنامه: 74

 

يكى دان سرّ عشق از مخرج ذات

ازو بگشاى اينجا گه معمّات

 

حقيقت و اصلى پاكيزه نايد

كه تا مر اين معمّا برگشايد



*هيلاج‏نامه: 98

 

در اخبارست در محشر جوانى

درآيد وز خدا خواهد امانى

 

بغايت جرم او بسيار باشد

ولى قاضى فضلش يار باشد

 

ملايك مى‏كنند آنجا شتابش

كه پيش آرند در دوزخ عذابش

 

همى حالى خطاب آيد ز درگاه

كه از چه مى‏كشيد او را درين راه

 

همى گويند مى‏تازيم او را

كه تا در دوزخ اندازيم او را

 

خطاب آيد دگر، امّا معمّا

كه هستيم اى عجب با او بهم ما

 

شما را اين نمى‏بايد شنودن

كه ما هر دو به هم خواهيم بودن



*الهى‏نامه: 55



عقل كجا پى برد شيوه سوداى عشق

باز نيابى به عقل سرّ معمّاى عشق



*ديوان عطار: 337

 

هر دم هزار رمز معمّا ز سر غيب

بر تخته‏ى مخيّله گردد مصورم



*

 

اعمى بود آرى صاحب الحاجه

وين نيز رهيت هم معمّايى



*ديوان كمال‏الدّين اسماعيل: 138، 245

 

تا به كى اين رمز و ايما، اين معمّا تا به چند

چند دردسر دهم كين آمدست آن آمدست



*ديوان: 26

 


[1]×. ناتل خانلرى، پرويز: «يادى از صائب» در كتاب: «صائب و سبك هندى ...»، همان: 260 و 261.

 

[2]×. سير غزل فارسى، دكتر سيروس شميسا: 178.

 

[3]×. تحوّل شعر فارسى، زين‏العابدين مؤتمن: 377.

 

[4]×. همان: 76.