مضامين غزل هاي وحشي - فراموشى خويشتن در عشق

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

فراموشى خويشتن در عشق

وحشى در عشق معشوق خود را به دست فراموشى مى‏سپارد. به سوداى عشقِ معشوق مشغول و از غوغا و هياهوى جهان فارغ مى‏گردد. از هجر دايمى ايمن و از وصل جاودان فارغ مى‏گردد. با عشق است كه بلند و پست و هجر و وصل بر انسان يكسان مى‏گردد، وراى نور و ظلمت است و از زمين و آسمان فارغ است. با آمدن عشق انسان در عين فراموشى چو گل از پاى تا سر تماما گوش مى‏شود امّا از زبان فارغ مى‏گردد. زهِ كمان را مى‏بُرَد، پيكان تير را مى‏كَنَد، سپر را مى‏افكند و از تير و كمان فارغ به استقبال عشق مى‏رود. مرغ عشق مرغى است كه نه در درون قفس جاى دارد و نه در برون آن و از دام و دانه و پروازگاه و آشيانه فارغ است.

 

به سوداى تو مشغولم ز غوغاى جهان فارغ

ز هجر دايمى ايمن ز وصل جاودان فارغ

 

بلند و پست و هجر و وصل يكسان ساخته بر خود

وراى نور و ظلمت از زمين و آسمان فارغ

 

سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشى

چو گل از پاى تا سر گوش امّا از زبان فارغ

 

كمان را زه بريده، تير را پيكان و پر كنده

سپر افكنده خود را كرده از تير و كمان فارغ

 

عجب مرغى نه جايى در قفس نى از قفس بيرون

ز دام و دانه و پروازگاه و آشيان فارغ

 

برون از مردن و از زيستن بس بوالعجب جايى

كه آنجا مى‏توان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ



به شكلى بند و خرسندى به نامى تا به كى وحشى

بيا تا درنوردم گردم از نام و نشان فارغ



*ديوان: 107