نكات عرفانى ـ اخلاقى ـ حكمى در منظومه خلدبرين

بخش دوّم: نقد و تحلیل آثار وحشی بافقی
تنظیمات نوشتاری

نكات عرفانى ـ اخلاقى ـ حكمى در منظومه خلدبرين

 

1ـ طلب به عنوان يكى از مراحل سير و سلوك:

من كه در گنج طلب مى‏زنم         گام در اين ره به ادب مى‏زنم      ديوان: 388

 

2ـ با جهد و تلاش و كوشش و مرحمت بارى تعالى مى‏توان به جوار قرب الهى نايل آمد:

جهد كنم تا به مقامى رسم      گام نهم پيش و به كامى رسم ديوان: 388


3ـ توصيف خداوند كه گنج گهر كلام و سخن‏آرايى از وجود پاك اوست:

 

آن كه به ما قوّت گفتار دارد

گنج گهر داد و چه بسيار داد

 

كرد به ما لطف ز لطف عميم

نادره گنجى و چه گنج عظيم



ديوان: 388

4ـ اشاره به توحيد الهى، ذات كبريايى واحد است و صفاتش بى‏نهايت:

 

بود يكى ذات و هزاران صفات

واحد مطلق صفتش عين ذات

 

زنده باقى احد لايزال

حى توانا صمد ذوالجلال




ديوان: 388

5ـ عشق و حسن همراه و همگام‏اند:

 

از طرف حسن برون تاخت ناز

وز طرف عشق درآمد نياز



ديوان: 389

6ـ طلب و عشق از مراحل سير و سلوك است:

 

از صف خود عشق جدا گشت فرد

تاخت به ميدان و طلب كرد مرد



ديوان: 389

7ـ فريضه شكر و سپاسگزارى از وجود ذى جود:

 

فرض بود بر همه شكر و سپاس

شكر و سپاسى نه به حد قياس

 

شكر و سپاسى كه خدا را سزد

خالق ما، رازق ما را سزد



ديوان: 390

8ـ دعوت وحشى به تجرّد و گوشه‏نشينى:

 

رخ منما وز همه در پرده باش

بر صفت روز گذر كرده باش ..

 

بگذر از اين طايفه پرده در

پرده‏نشين باش چو نور بصر



ديوان: 392

9ـ آخر هر چيزى هلاكت است [كُلُّ شى‏ءٍ هالك الاّ وجهه] [كلّ نفس ذائقة الموت] :

 

هر كه در اين خاك عداوت فن است

خاك شود آخر اگر آهن است



ديوان: 394

10ـ دعوت به پاكى قلب و زدودن دل از آلودگيها و آلايشهاى دنيوى كه به وصال حق منجر مى‏گردد:

 

خيز و صفايى بده آيينه را

زو بزدا ظلمت ديرينه را ...

 

آتشى از فقر و غنا برفروز

هر چه بيابى ز علايق بسوز



ديوان: 394

11ـ برترى و تفوّق كعبه دل بر كعبه ظاهرى:



كعبه وصل است هواى دگر

سير ره اوست به پاى دگر

 

فيض در او مرحله در مرحله

نور در او مشعله در مشعله



ديوان: 395

12ـ دعوت به سير و سلوك عارفانه براى رسيدن به بقاءاللّه‏:

 

خيز كه اين راه به پايان بريم

رخت به سرچشمه حيوان بريم

 

كسوت جسم از سر جان بركشيم

يك دو قدح آب بقا دركشيم

 

غسل برآريم در آب بقا

چهره بشوييم ز گرد فنا

 

خامه رد بر سر هر بد كشيم

لوح فنا را رقم رد كشيم



ديوان: 395

13ـ سير و سلوك عارفانه از طريق پا و ساير اعضاى جسمانى صورت نمى‏گيرد:

 

بوالعجبى چند كه بى سير پاى

از تتق عرش نمايند جاى

 

كرسى سر چون سر زانو كنند

آن طرف عرش تكاپو كنند



ديوان: 400

14ـ تأثير همّت براى وصول به مقام قرب الهى:

 

همّت اگر پايه فزايى كند

پشّه بى‏بال همايى كند

 

همّت اگر پاى به ميدان نهد

گوى فلك در خم چوگان نهد



ديوان: 396

15ـ در بيان سخن و ارزش آن:

 

قرب سخن مقصد اقصاى ماست

ساحت آن ملك طرب جاى ماست

 

هست سخن شاهد دلجوى ما

در طلب اوست تكاپوى ما

 

شب همه شب ما و تمنّاى او

خواب نداريم ز سوداى او

 

از اثر بُودِ سخن، بُودِ ماست

روى سخن قبله مقصود ماست

 

هست به محراب سخن روى ما

سجده‏گه ما سر زانوى ما




ديوان: 400

16ـ حكايت زندانى كردن سخنور و چگونگى آزاد شدن او از زندان و بند:

 

او كه از آن ورطه جانكاه رست

از اثر معنى دلخواه رست

 

وحشى از اين زمزمه دلنواز

خيز و بر اين دايره شو نغمه‏ساز

 

بو كه ز هر قيد خلاصت دهند

خاص‏ترين خلعت خاصت دهند



ديوان: 402

17ـ در مذمّت و نكوهش غم و تلاش براى شاد زيستن:

 

اى غم و اندوه مجسّم شده

شادى اگر ديده تو را غم شده

 

اين همه غم از پى عالم مخور

محنت عالم گذرد غم مخور ...



ديوان: 402

18ـ يار وفادار حلاّل مشكلات است:

 

هيچ به از يار وفادار نيست

آنكه وفا نيست در او يار نيست

 

دارى اگر يار، ندارى غمى

عالم يارى است عجب عالمى

 

كارِ گرانى چو فتد پيش كس

رفع شود از مدد يار و بس

 

آنچه به يك دست نشايد ربود

چون دو شود دست ربايند زود



ديوان: 402

19ـ صحبت ناجنس:

 

صحبت ناجنس گزند آورد

صد دل آسوده به بند آورد



ديوان: 402

20ـ يار دو رنگ:

 

يار دو رنگت كند آخر هلاك

گر چه فتد پيش تو اوّل به خاك



ديوان: 403

21ـ پرهيز از يار بدخوى و دعوت به مصاحبت با يار ملايم و خوشخوى:



خيز و ميفكن به درشتان نظر

زانكه زيان بصر است آن نظر

 

چشم چو بر خار مغيلان نهى

مردمك ديده به طوفان دهى

 

صحبت ياران ملايم خوش است

يارى اين طايفه دايم خوش است



*ديوان: 404

22ـ حكايت دشمن دانا به از دوست نادان:

 

تا تو بدانى كه ز دشمن ضرر

به كه رسد دوستى از اهل شر



*ديوان: 405

23ـ برترى تواضع و فروتنى و مذمّت كبر و منى:

 

خاك ره مردم آزاده باش

بر صفت خاك ره افتاده باش

 

خاك صفت راه تواضع گزين

خاكى و از خاك نيايد جز اين



*ديوان: 405

24ـ انسان متكبّر باعث نابودى خود مى‏گردد:

 

باد به خود كرده ولى وقت كار

پوست كَنَد از سر او روزگار

 

گشت چو از باد قوى گوسفند

پنجه قصّاب از او پوست كند



ديوان: 406

25ـ در مذمّت حرص و طمع و آز:

 

آنكه نشد حرص و طمع دور از او

به كه خورد لقمه لب گور از او



ديوان: 409

26ـ دعوت به قناعت:

 

چند نشينى به سر خوان آز

گر نبود نان، به گياهى بساز



ديوان: 409

27ـ ترك مادّيات:

 

مايل سيم و زر عالم مباش

داغ دل از حسرت درهم مباش



ديوان: 410

 

28ـ گنج و زر دشمن انسان است:

 

آنكه در اوّل به سراى سپنج

زير گل و خاك نهان كرده گنج

 

كرده اشارت كه بر هوشيار

گنج عدويى است به خاكش سپار

 

زر نه متاعى است بلايى است زر

الحذر اى زر طلبان الحذر



ديوان: 410

29ـ دعوت به خموشى براى فاش نشدن راز:

 

راز نخواهى كه شود آشكار

لب بگز و باز مگو زينهار

 

كوه كه سنگ است و ندارد بيان

وز پى گفتار ندارد زبان

 

هيچ مگويش كه بيان مى‏كند

راز نهان تو عيان مى‏كند



ديوان: 411

30ـ حكايت پير خاركش و دست‏يابى او به گنج و هلاكتش به واسطه فاش شدن رازش:

 

آن سخن افسانه بازار شد

والى آن شهر خبردار شد

 

گفت كه از خانه برونش كشند

از سر آزار به خونش كشند



ديوان: 411

31ـ در نكوهش حسد:

 

اى ز حسد با همه عالم به جنگ

زين عمل بد همه عالم به تنگ

 

نيست ز رنج حسد اميد زيست

واى به جان تو علاج تو چيست؟



ديوان: 412

32ـ با فيض الهى مى‏توان به مقصود رسيد:

 

هر كه نصيبى ز هنر مى‏برد

بيشتر از فيض نظر مى‏برد

 

رو نظرى جو كه هدايت در اوست

مايه اكسير سعادت در اوست

 

از طرف اهل دلى يك نگاه

رهبر مقصود تو صد ساله راه

 

فيض ازل از نظر اهل راز

كرده درى بر رخ مقصود باز



ديوان: 414